امیرحسامامیرحسام، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 20 روز سن داره

تنها برای دل یگانه فرزندم امیر حسام

روزی هزار بار جان میدهم در خنده هایم...

پسرکم سلام   امشب پس از برگشتن از بهشت زهرا(هنوز دلم نمی آید بگویم مزار بابا جانم)عمو احمدت زنگ زد و به ما گفت که برویم خانه شان و گفت که برایمان برنامه ای دارد ما هم پذیرفتیم و رفتیم بعد از خواندن نماز عمو احمد پیشنهاد داد که یکی از ماشین ها را بگذاریم و همه با یک ماشین برویم که پیشنهاد خوبی هم بود و بابا علی جان هم پیشنهاد داد که با ماشین ما برویم و جادار تر است برنامه پیشنهادی عمو احمد و خاله سمیه رستوران سلف سرویسی بود که غذاهای بسیار خوب و متنوعی هم داشت عمو احمد خیلی سعی کرد به ما خوش بگذرد مدام شوخی می کرد و می خندید و با اشتها غذا می خورد و می گفت حسابی بخورید و لذت ببرید تا بابا هم در بهشت خوشحال باشد و نگرانتان نباشد و به ...
29 فروردين 1394

بدون عنوان

پسرم سلام   امشب خانه ی عمو احمد بودیم ما و خاله بتول و خاله سعیده و خاله زهرا و خاله فاطمه و خانواده هایشان هم بودند به شما حسابی خوش گذشت عمو احمد خودش شام را درست کرد و سعی کرد به همه خوش بگذرد اما من در میان جمع و دلم جای دیگری... کنار بابا جانم بودم و آغوش گرمش که امروز صبح حتی از زیر خاک سرد خانه اش به من می رسید بابا جانم خانه جدیدت مبارک +ظهر خانه ی بابا بزرگ و مامان بزرگ بودیم و آبگوشت خوردیم سرم را که روی سینه ی بابا بزرگ می گذارم آرام می گیرم فکر می کنم تویی بابا جانم   + نوشته شده در جمعه دوم اسفند ۱۳۹۲ ساعت ۱۲:۵ بعد از ظهر توسط مامان |  آرشیو نظرات   ...
29 فروردين 1394

برای عموهای امیرحسام شاید روزی بخوانند...

پسرم سلام   در بهشت زهرا به تو خیلی خوش می گذرد با بچه های فامیل بازی می کنی میخندی و شادی. رفتن به بهشت زهرا برای تو لذت بخش است کاش برای من هم بهشت زهرا مفهوم دیگری داشت و خانه ی بابا جانم نبود این روزها اجتماعی تر شده ای و با همه بیش از گذشته می جوشی این به برکت بابای مهربانی است که همیشه دلش برای خانواده اش تپیده است وقتی از بهشت زهرا برگشتیم آنقدر خسته بودی که خوابت برد با بابا علی جان غذا خوردیم و بعد به دیدن مامان بزرگ و بابا بزرگ رفتیم عمو احمد عمو حسن و عمو حسین هم آنجا بودند عمو حسن مانند همیشه تو را که تازه از خواب بیدار شده بودی روی زانویش نشاند و برایت با آب و تاب قصه گفت و صدای همه ی حیوانات را یادت داد عمو احمد و عمو ...
29 فروردين 1394

بابا جانمان رفت...

پسرکم سلام   نیامدم تا تلخ ننویسم تا نگویم که یازده روز پس از عروسی دایی جانت بابا جانمان رفت... + نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۲ ساعت ۲۳:۱۹ بعد از ظهر توسط مامان |  آرشیو نظرات   ...
29 فروردين 1394

باغ پرندگان

پسر خوبم سلام   امروز صبح من و شماو بابا علی جان پس از صرف صبحانه رفتیم باغ پرندگان ناهار را هم که الویه بود و خودم درستش کرده بودم همانجا خوردیم و چقدر هم خوشمزه بود و چسبید خیلی خیلی خیلی خوش گذشت هوا خوب و مطبوع بود و شما عزیز دلم از دیدن آن همه پرنده ذوق زده شده بودی و نمی دانستی صدای کدامشان را در بیاوری و از خوشحالی و هیجان جیغ می زدی و بعضی وقت ها هم یکدفعه سکوت می کردی و به مثلا طرز راه رفتن پرنده ای با تعجب خیره می شدی و باعث خنده ی بلند و از ته دل ما می شدی کلی بازی کردی و حسابی خوش گذراندی و خسته شدی و همه چیز آنقدر عالی و خوب بود که دلمان نیامد به عمو احمد و عمو حسن نگوییم که بیایند آنها هم امدند و مامان بزرگ را هم با خو...
29 فروردين 1394

رفتیم آبعلی

پسرکم سلام   جمعه صبح من وشما و بابا علی جان رفتیم آبعلی خیلی خیلی خوش گذشت برف بازی کردیم ناهار خوردیم و دوغ آبعلی شعر خواندیم دست زدیم و خندیدیم تلسی سوار شدیم و چون فکرش را هم نمی کردیم که این هوای آفتابی اینقدر سوز سرما داشنه باشد حسابی یخ زدیم البته فقط من و بابا علی جان چون آنقدر لباس تن شما پسر نازنینم پوشانده بودیم که نمی توانستی درست راه بروی و مدام توی برف ها می نشستی و یا زمین می خوردی کلی عکس های خوب و دوست داشتنی هم گرفتیم تا می گفتم امیر حسام بخند سرت را کج می کردی و لبخند دوست داشتنی ات را روی لب می آوردی و حتی گاهی روی برف ها می خوابیدی تا به خیال عزیز خودت عکس هایت زیباتر شوند همه چیز عالی و خوب و دوست داشتنی بود خد...
29 فروردين 1394

تولودم مبارک...

پسرم سلام   امروز 27 ساله میشوم ...خیلی زود میگذرد از وقتی تو آمده ای هم زود تر میگذرد هم شیرین تر ... خانه بابا جون بودیم و خیلی خوش گذشت شما پسر عزیزم هم حسابی بازی کردی و خوش گذراندی خصوصا بادکنک ها حسابی سرگرمت کرد دایی ابوالفضل آخرین سالی است که مجردی در جشن تولدم شرکت میکند مادر بزرگ هم بود مدام در آغوش بابا جون بودی بابا مرا گرم در آغوش گرفت و بوسید و من دلم یکدفعه به شور افتاد چرایش را نمیدانم ... بعدا نوشت: چرایش را امروز که تولد 28 سالگی ام را جشن گرفتیم و بابا نبود میدانم دو ماه بعد بابا برای همیشه ما را تنها گذاشت و رفت بی خداحافظی...کاش آن روز بیشتر در آغوشش مانده بودم + نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر ۱۳۹۲...
29 فروردين 1394

مرور خاطرات

پسر عزیزم سلام   این روزها کلی شیطان و بازیگوش شده ای برای خودت دلت می خواهد مدام با هم بازی کنیم و بخندیم و شاد باشیم توی خانه با هم کشتی می گیریم سرهایمان را میچسبانیم به هم شانه های همدیگر را می گیریم و می خندیم همدیگر را با قلقلک می اندازیم روی زمین و بعد هم دور تا دور خانه دنبال هم می دویم تمام دیوارهای خانه پر شده است از نقاشی های دوست داشتنی ات دلم نمی آید هیچ کدامشان را پاک کنم روز ها نگاهشان می کنم و غرق لذت می شوم بعضی وقتها که دارم اشپزی می کنم آرام می آیی پشت سرم صدای نفس هایت را می شنوم و می خندم بعد مثلا مرا می ترسانی با دست به پشتم می زنی و می دوی تا دنبالت کنم گاهی هم دلت می خواهد با هم اشپزی کنیم ان وقت صندلی را می ...
29 فروردين 1394

باز این چه شورش است که در خلق عالم است...

پسر عزیزم سلام   دو هفته ای می شود که محرم عزیزمان از راه رسیده است این شب ها شب های خوبی است همه مهربان ترند و خوب تر و تو انگار از همیشه آرام تری و صبور تر نمی دانم چرا ولی احساس میکنم وقتی داستان علی اصغر کوچک را که برایت تعریف می کنم تمام آن را می فهمی این را احساس مادرانه ام می گوید دیشب من  وشما و بابا علی جان رفتیم خیابان ازگل .پر بود از علامت های بزرگ و سنگین .کاروان نمادین اسرا را هم با خود به همراه داشتند با بابا علی جان شتر ها و اسب ها را نشانت دادیم اما نگذاشتیم سرهای بریده را ببینی اسبها را دوست داشتی و شتر ها را هم با تعجب نگاه می کردی روی یکی از شتر ها کودکی همراه مادرش کلی خسته شده بود و واقعا به خواب رفته ...
29 فروردين 1394