روزی هزار بار جان میدهم در خنده هایم...
پسرکم سلام امشب پس از برگشتن از بهشت زهرا(هنوز دلم نمی آید بگویم مزار بابا جانم)عمو احمدت زنگ زد و به ما گفت که برویم خانه شان و گفت که برایمان برنامه ای دارد ما هم پذیرفتیم و رفتیم بعد از خواندن نماز عمو احمد پیشنهاد داد که یکی از ماشین ها را بگذاریم و همه با یک ماشین برویم که پیشنهاد خوبی هم بود و بابا علی جان هم پیشنهاد داد که با ماشین ما برویم و جادار تر است برنامه پیشنهادی عمو احمد و خاله سمیه رستوران سلف سرویسی بود که غذاهای بسیار خوب و متنوعی هم داشت عمو احمد خیلی سعی کرد به ما خوش بگذرد مدام شوخی می کرد و می خندید و با اشتها غذا می خورد و می گفت حسابی بخورید و لذت ببرید تا بابا هم در بهشت خوشحال باشد و نگرانتان نباشد و به ...
نویسنده :
مامان
18:47


