امیرحسامامیرحسام، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 20 روز سن داره

تنها برای دل یگانه فرزندم امیر حسام

طبیعت گردی

پسر خوبم سلام   امروز روز بسیار خوبی داشتیم ما و مامان جون و دایی ها و خاله معصومه و خانواده اش به دعوت خاله سعیده و آقا مقداد مهمان طبیعت زیبای بهاری بودیم در جایی نزدیکی لواسان حسابی خوش گذشت و کلی از هوای گاهی آفتابی و گاهی ابری و دور هم لذت بردیم سعید تفنگ شکاری اش را آورده بود و دایی حامد را حسابی گرم نشانه گیری کرده بود و همگی از این بابت که دایی حامد دقایقی دلتنگ بابایش نیست راضی بودیم مامان جون هم حالش بهتر شده بود دایی ابوالفضل هم همینطور و من هم از این که حال همگی خوب است راضی و خوشحال بودم شما و حنانه هم از همه بیشتر بازی کردید و لذت بردید با بابا علی جان و آقا مقداد لب رودخانه رفتید و پاهایتان را در آب زدید و بعد هم آقا ...
29 فروردين 1394

بدون عنوان

پسر عزیزم سلام   امشب من وشما و بابا علی جان رفتیم دیدن دایی رضا و خانواده اش که از کربلا آمده بودند (کربلایی دایی و کربلایی خانواده اش) شام را مهمان دایی داوود و خانواده اش بودیم و دیداری هم با خانواده دایی داوود و هم با دایی حسین و خانواده اش داشتیم و بعد هم به خانه دایی رضا رفتیم شب خوبی بود همه دور هم جمع بودند و تا ساعت دوازده شب به گپ و گفت و خوش و بش و دید و بازدید گذشت .شما پسر نازنینم خواب بودی اما در همان حالت خوابیده از دایی داوود و دایی رضا عیدی گرفتی دوستت دارم پسر عزیزم خوب بخوابی + نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۳ ساعت ۲۳:۴۳ بعد از ظهر توسط مامان |  آرشیو نظرات ...
29 فروردين 1394

بدون عنوان

پسرکم سلام   این شب ها به عزاداری برای حضرت فاطمه ی زهرا و خوردن غذای نذری دور هم می گذرد ناهار قیمه ی نذری خوردیم خانه خاله زهرا و خوش گذشت +یک دبه ی بزرگ شور از خاله معصومه جانم هدیه گرفته ام و نیم بیشترش را توی یک شب خوردم نوش جانم  +دوستت دارم پسر عزیزم این شب ها با بابا علی جان خوش می گذرانی   + نوشته شده در شنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۳ ساعت ۳:۱ قبل از ظهر توسط مامان |  آرشیو نظرات ...
29 فروردين 1394

امیرحسام مکبر میشود!

پسر عزیز من سلام   حاج حسین آقا شوهر خاله زهرا پیش نماز مسجد امیر المومنین است و محمد طه نوه ی حاج آقا مکبرش.امشب من و شما و بابا علی جان با مامان جون و دایی حامد مهمان خانه خاله زهرا بودیم هنگام غروب شما بابا علی جان عمو احمد محمد طه دایی حسین پوریا و دایی حامد هم به همراه حاج آقا به مسجد رفتید.بقیه را از زبان بابا علی جان تعریف می کنم که همچنان با یاد آوری اش حسابی می خندد: "من رفتم که وضو بگیرم و امیر حسامو سپردم دست بقیه وقتی رسیدم رکعت دوم نماز بود و امیر حسام آروم روی بالاترین پله ی منبر نشسته بود و به محمد طاهای مکبر نگاه می کرد خدا رو شکر کردم که چقدر پسرم آروم و مودب نشسته و از شیطونی میطونی خبری نیس نماز تموم شدو ا...
29 فروردين 1394

بدون عنوان

پسر خوبم سلام   امشب من و شما و بابا علی جان به دیدن عمو حسین و خانواده اش که از کربلا برگشته بودند رفتیم و شام را هم همانجا خوردیم تمام مدت در اتاقی دیگر با ملینا و محمد مهدی بازی کردی و خوش گذراندی نوش جانت پسرکم دوستت دارم امیرحسامم...   + نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم فروردین ۱۳۹۳ ساعت ۲:۱۸ قبل از ظهر توسط مامان |  آرشیو نظرات ...
29 فروردين 1394

عنوان ندارم...

پسرم سلام   امشب شب سیزدهم بود و تولد مامان جون از سر شب تمام مغازه ها را گشتیم و با بغضی که در گلو داشتم نمی دانستم چه کنم و چه بخرم برای مامان جون روسری خریدم زیباست اما مشکی و طلایی است ...شب وفات حضرت فاطمه (س) است و نخواستیم که جشن مفصلی بگیریم ابوالفضل و خانمش شمال هستند و حامد هم گرم تبلتش و نصب راتل روی آن مانده ام دست تنها و دردمند بدون بابایم همان که همه ی تولد ها را یادش بود و...به مامان جون زنگ زدم و گفتم که می خواهیم بیاییم خانه تان و او هم قبول کرد وقتی رسیدیم سر گاز بود و پشت به ما حسابی گریه کرده بود و جلوی بابا علی جانت رویش نمی شد برگردد رفتم کنارش کادویی کوچکم را گرفتم سمتش نگاهش کردم و هر دو بغضمان ترکید همدیگر ر...
29 فروردين 1394

بدون عنوان

پسرم سلام   عیدت مبارک نازنینم ببخشید که دیر نوشتم دستم به نوشتن نمی رفت و وقتی هم که دلم خواست برایت بنویسم بلاگفا جان قطع بود فگر می کردم امسال بدون بابا جانمان فقط عید نداریم اما بدون بابا جان کابوس بود و جنهم موقع تحویل سال خانمان شلوغ بود اما صدای یا مقلب القلوب بابا جان نبود و موقع دیده بوسی چشمان همه اشکی بود مامان جون جای بابا جانمان به همه عیدی داد و جای بابایم مرا محکم در آغوش گرفت و فشرد با همان گرما دلم لرزید.... روز اول عید به دید و بازدید همه ی فامیل از ما گذشت روز شلوغی بود و همگی حسابی خسته شدیم خصوصا خاله ها و دختر هایشان که مشغول پذیرایی بودندروز دوم هم به دعوت عمه ها و عموها عازم مشهد شدیم دیدار با عموها و عمه ...
29 فروردين 1394

مبارک بادت این سال و همه سال...

پسرم سلام   سال گذشته همین موقع ها بود که داشتیم بار سفر پانزده روزه مان با بابا جون و عمو احمد را می بستیم سال تحویل هم در قزوین بودیم و نمی دانستیم که لحظه ی تحویل سال نو برای بابا جانمان زندگی دیگری در پایان سال مقدر شده است جای بابا جان امسال خیلی خالی است دیگر از عیدی های نوی لای قران و روبوسی های گرم و آغوش ها هم خبری نیست امروز با مامان جون رفتیم خرید مامان جون با اصرار برایمان عیدی خرید و خواست از مشکی درمان بیاورد حامد خانه دایی داوود بود و ابوالفضل سر کار و من هم وقتی خرید تمام شد به بابا علی جان زنگ زدم تا با شما پسر نازنینم دنبالم بیاید و به خانه برویم مامان جون هم می خواست برود خانه دایی داوود دنبال حامد ناگهان مامان جو...
29 فروردين 1394

بدون عنوان

پسر خوبم سلام   بابا جان خیلی منظم بود کمد وسایلش همیشه مرتب و تمیز بود لباس هایش همیشه شسته و اتو کشیده بود و دوست داشت با هر لباسش یک ساعت و یک انگشتر دستش کند نگین انگشتر هایش با رنگ پیراهن هایش هماهمنگ بود و یادم است هر بار که می خواست جای مهمی برود جعبه ی انگشتر هایش را می اورد و هر کدام را در دست می کرد و از ما نظر می خواست که کدام به لباسم بیشتر می آید و بعد که تصویب میشد با خنده می گفت بابا به این خوش تیپی تو عمرتون دیده بودین امشب ابوالفضل یاد انگشتر های بابا را کرد و جعبه ی انگشتر های بابا را که ته کمد گذاشته بودیم تا برای مدتی جلوی چشم مامان نباشد را آورد بیرون دلمان برای بابا جانمان پر کشید و یکبار دیگر مردیم و زنده شدیم...
29 فروردين 1394