روزی هزار بار جان میدهم در خنده هایم...
امشب پس از برگشتن از بهشت زهرا(هنوز دلم نمی آید بگویم مزار بابا جانم)عمو احمدت زنگ زد و به ما گفت که برویم خانه شان و گفت که برایمان برنامه ای دارد ما هم پذیرفتیم و رفتیم بعد از خواندن نماز عمو احمد پیشنهاد داد که یکی از ماشین ها را بگذاریم و همه با یک ماشین برویم که پیشنهاد خوبی هم بود و بابا علی جان هم پیشنهاد داد که با ماشین ما برویم و جادار تر است برنامه پیشنهادی عمو احمد و خاله سمیه رستوران سلف سرویسی بود که غذاهای بسیار خوب و متنوعی هم داشت عمو احمد خیلی سعی کرد به ما خوش بگذرد مدام شوخی می کرد و می خندید و با اشتها غذا می خورد و می گفت حسابی بخورید و لذت ببرید تا بابا هم در بهشت خوشحال باشد و نگرانتان نباشد و به اصطلاح خودش(عمو احمدت)شیر و عسل را در بهشت بزند توی رگ حتی با وجود اینکه می دانم نگهداری از بچه ها برایش دشوار ترین کار جهان است اما شما پسرکم را نگه داشت و با شما بازی کرد تا من و بابا علی جان بتوانیم غذا بخوریم من هم که روزها بود چیزی نمی توانستم بخورم و حتی بوی غذا هم به اشتهایم نمی آورد دلم نیامد تلخ باشم و چیزی نخورم به نیت بابا جانم که همیشه مهربان و گشاده رو بود به شوخی های احمد آقا خندیدم و آنقدر بغضم را با غذایم یکجا فرو دادم که آخر شب گلویم درد می کرد اما به پسرکم با عمو و پسر عمویش واقعا خوش گذشت و همین مرا بس است خدا را شکر دوستت دارم پسر نازنینم
+امیر حسام عموی خیلی خوبی داری قدرش را بدان در عمو احمدت چیزی هست که مرا یاد بابا جان می اندازد شاید خاطره ی خوش سفر 15 روزه ی سال گذشته مان باشد شاید هم رحم و شفقتی است که در عمو جانت هست هر چه هست خدا برای محمد طه خاله سمیه و کوچولویشان که هنوز اسمش را نمی دانیم سال های سال حفظش کند آمین


روزی هزار بار جان میدهم در خنده هایم...
