باز این چه شورش است که در خلق عالم است...
دو هفته ای می شود که محرم عزیزمان از راه رسیده است این شب ها شب های خوبی است همه مهربان ترند و خوب تر و تو انگار از همیشه آرام تری و صبور تر نمی دانم چرا ولی احساس میکنم وقتی داستان علی اصغر کوچک را که برایت تعریف می کنم تمام آن را می فهمی این را احساس مادرانه ام می گوید دیشب من وشما و بابا علی جان رفتیم خیابان ازگل .پر بود از علامت های بزرگ و سنگین .کاروان نمادین اسرا را هم با خود به همراه داشتند با بابا علی جان شتر ها و اسب ها را نشانت دادیم اما نگذاشتیم سرهای بریده را ببینی اسبها را دوست داشتی و شتر ها را هم با تعجب نگاه می کردی روی یکی از شتر ها کودکی همراه مادرش کلی خسته شده بود و واقعا به خواب رفته بود و حسابی دل خیلی ها را بارانی کرد حتی یادش هم چشمانم را اشکی می کند پسر عزیزم هر بار که ازت می پرسم امیر حسام اسبا چه جوری بودن با ادد اوودد و تکان دادن سر و دست هایت همه اش را با آب و تاب برایمان تعریف می کنی و ما رامدام به ذوق می آوری دوستت دارم عزیزم شیرینم پسرم


باز این چه شورش است که در خلق عالم است...
