امیرحسامامیرحسام، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 20 روز سن داره

تنها برای دل یگانه فرزندم امیر حسام

واکسن 18 ماهگی ات داشت دردسرساز می شد

سلام گل پسرم   با یک هفته تاخیر ۱۸ ماهگی ات مبارک نازنینم یک شنبه ی هفته ی پیش با مامان جون رفتیم و واکسن ۱۸ ماهگی ات را زدیم خدا را شکر که تمام شد و پسر عزیزم تا ۶ سالگی و رفتن به مدرسه دیگر هیچ واکسنی ندارد موقع زدن واکسن مردانه و قوی ایستادی و دردناک ترین واکسنت (آخر واکسن ۱۸ ماهگی دردناکترین واکسن بچه ها است )را بدون اینکه خم به ابرو بیاوری زدی الهی فدایت بشوم که اینقدر صبوری گاهی از صبوری ات دلم می گیرد موقع بازی درد داشتی و نمی توانستی دستت را بالا بیاوری اما فقط کمی اخم می کردی و می گفتی اوخ و آن هم خدا را شکر با استامینوفن حل شد باید  قطره فلج اطفال هم می خوردی اما درمانگاه نزدیک خانه آن را تمام کرده بود و به ما گفت ...
29 فروردين 1394

بابا بزرگ حالش خوب است خدا را شکر

پسر نازنینم سلام   نمی دانی که چقدر این روز ها برای نوشتن در این خلوتخانه ات دلم تنگ می شود نوشتن من در اینجا مانند حرف زدن با آینده توست آینده ای که پیش چشمانم روشن است و نزدیک اما این روز ها بلاگفا جان سر نا سازگاری گذاشته است و در خانه که هستیم هر چه می کنیم باز نمی شود الان هم در سایت دانشگاه هستم و از سر کلاس استاد کاوه بلند شده ام خبر تازه اینکه خدا را شکر عمل معده بابا بزرگ جانت با موفقیت انجام شد و بابا بزرگ هر روز دارد بهتر و خوب تر میشود و همگی با هر بار بهتر شدنش انگار جان تازه ای می گیریم دوستت دارم پسر عزیزم این روزها تمام وقتم به بازی با عزیز دردانه ام می گذرد تا شاید جای خالی نوشته هایم در وبلاگش با پر شدن خاطره ای شی...
29 فروردين 1394

بالاخره دایی ابوالفضل داماد شد

پسر نازنینم سلام   این روزها پر از خبر است و اینترنت خانه خراب و من الان از سر کلاس دکتر زارع بلند شده ام تا برای پسر نازنینم که دلم حسابی هوایش را کرده است مطلب بگذارم تازه خبر اینکه دایی ابوالفضل بالاخره داماد شد آن هم بسیار عالی و زیبا همه چیز خوب و دوست داشتنی برگزار شد و ما همگی راضی و خوشحال هستیم خبر دیگر اینکه بابا بزرگ جانت امروز عمل جراحی معده دارد و ما خیلی نگرانش هستیم و برای شفایش دعا می کنیم تا ده دقیقه ی دیگر کلاس تعطیل می شود و من با عجله فقط فهرست وار می گویم که چه مطالبی را فرصت نکرده ام برایت بنویسم: -خانه عمو حسن جانت آبگوشت خوردیم و کلی خندیدیم و حسابی هم چسبید تقریبا سی و پنج نفری می شدیم -با عمو ها یت رف...
29 فروردين 1394

اولین ولیمه ای که رفته ای

پسر گلم سلام   امشب ولیمه پسر عمه ی بابا علی جان دعوت بودیم خیلی خوش گذشت این اولین مراسم ولیمه ای بود که دعوت شدی دوستت دارم پسر خوبم خیلی دوستت دارم همه جا باعث افتخارم هستی خدا را سپاس    +حال بابا بزرگت کمی بد است چهار شنبه عمل جراحی دارد و من و بابا علی جان خیلی نگرانیم انشاالله که سلامتی اش باز می گردد و صدها سال بزرگ ترمان می ماند ما فقط دعا می کنیم و امیدواریم ... + نوشته شده در دوشنبه ششم آبان ۱۳۹۲ ساعت ۲۳:۳۷ بعد از ظهر توسط مامان |  آرشیو نظرات ...
29 فروردين 1394

شیشه پنجره را باران شست

پسر قشنگم سلام   امروز پس از چهارمین روز از دومین ماه پاییز رنگارنگ باران بارید پاییز خوب است رنگی است حتی گرم است  پاییز را دوست دارم در پاییز چیزی هست که نمی دانم چیست اما می دانم که در بهار هم نیست شاید احساس شاعرانگی است آدم دوست دارد در پاییز شعر بگوید شعر بخواند شعر بشنود هوای پاییز گرفته و تلخ است اما مرا سر حال می آورد انقدر که می توانم ساعت ها یک نفس خاله متین را بخندانم پاییز مهربان است پاییز مرا یاد خاطراتم می اندازد یاد همه ی آدم هایی که از کودکی تا همین الان سبز شده اند سر راه زندگی ام و یادم داده اند که چطور قدرش را بدانم همه ی اینها را گفتم که بگوبم چقدر پاییز را دوست دارم اما از همه ی اینها بیشتر پاییز...
29 فروردين 1394

دایی ابوالفضل دارد داماد می شود

پسرکم سلام   دایی ابوالفضل جانت دارد داماد می شود انشاالله که خوب و خیر و خوش باشد و خوشبخت شوند امشب با دایی و خانمش رفتیم برای خرید حلقه در طول خرید مدام به دامادی ات فکر می کردم و غرق بودم در روبا و دلم برایت که از آغوش دایی جانت پایین نمی آمدی پر می کشید آنقدر خسته بودی که به محض رسیدن به خانه خوابت برد و من که امروز تو را سیر ندیده ام و در آغوشت نکشیده ام حسابی دلتنگت شده ام و دلم می خواهد بیدارت کنم اما دلم نمی آید و فقط دارم صورت معصوم و بی آلایشت را که حتی در خواب هم ته خنده ای کم رنگ دارد نگاه می کنم و ارام طوری که بیدار نشوی قربان صدقه ات می روم خوب بخوابی مادر دوستت دارم نور چشمم عزیزم پسرم خیلی دوستت دارم نازنینم +...
29 فروردين 1394

مهمانی دایی رضا

پسر خوبم سلام   امشب دایی رضا و زندایی عاطفه و آقا مهدی را پا گشا کرده بودند کلی مهمان داشتند اما با این وجود من و شما و بابا علی جانمان را هم دعوت کرده بودند و این از محبتی بود که نسبت به ما داشتند و این برای من بسیار خوشایند است مهمانی خوب و عالی بود همه بودند و کلی از کنار هم بودن لذت بردیم شما هم حسابی با یثنا و فاطمه بازی کردی در آخر هم اقا امید ویثنا که سید بودند به همه عیدی دادند و کلی هم سر عیدی گرفتن خندیدیم و خوش گذراندیم تنها اتفاق ناراحت کننده و کاملا غیر منتظره ای که پیش آمد پریدن پولکی در گلوی محمد طه پسر کوچولوی نرگس بود که همه را حسابی ترساند خدا را شکر به خیر گذشت خدا کند که الان آرام و راحت کنار پدر و مادرش خوابیده...
29 فروردين 1394

گفتی طوطی شیرین زبانم

پسرم سلام   امروز که از خواب بلند شدی شاد و خندان رفتی سراغ فلش کارت های اموزش زبان فارسی ات همانجا پایین کمدت نشستی و از من خواستی که برایت بخوانمشان اولین کارت تصویر یک طوطی بود بلند خواندم طوطی امیر حسام چی مامان طوووطی با خنده پاسخ دادی :دب دب ـ چی پسرم طوووطی پاسخ دادی:دی دی طووووطی تی تی طوووطی دووووتی و من الان حالی دارم غیر قابل وصف باز هم کلمه ای تازه و حال و هوایی تازه تر هر دو خوشحالیم بارها و بارها برای مامان جون و بابا جون و بابا علی جان تکرارش کرده ایم و لذت برده ایم دوستت دارم شیرین زبانم رویم را زمین نمی اندازی هیچ وقت .این را مدت هاست که فهمیده ام دوستت دارم پسر مهربانم دوستت دارم عزیزم ...
29 فروردين 1394

اینجا هوا خوب است آنجا را نمی دانم

پسرکم سلام   سر کلاس استاد کاوه بودم که بد جوری دلم هوایت را کرد آمدم برایت بنویسم که چقدر دوستت دارم و چقدر دلتنگت هستم شاید قدری از دلتنگی مادرانه ام که این روزها تمامی ندارد کم شود هوای امروز دانشگاه خنک و مطبوع است باغبان چمن های روی تپه ها را کوتاه کرده است و آب پاش های گردان فواره می زنند و دور خودشان می گردند بوی چمن تازه و خاک خیس خورده می آید و حس خوبی دارد حال من خوب است و فقط عزیز دردانه ام را کم دارم که بدود و بخندد و شیرین زبانی کند امروز رفتم کلاس خط نقاشی دانشگاه ثبت نام کردم هم خط دارد و هم نقاشی و در واقع برای من که نمی دانم کدام را دوست تر دارم در حکم با یک تیر دو نشان را زدن است ناهار را هم که زرشک پلو با مر...
29 فروردين 1394