امیرحسامامیرحسام، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 20 روز سن داره

تنها برای دل یگانه فرزندم امیر حسام

تخم مرغ و پسر باهوش من

پسرم سلام   امروز برایت دست به ابتکار زدم مزه تخم مرغ را دوست نداری و به هیچ قیمتی حاضر نیستی حتی یک بار هم امتحانش کنی امروز صبح که از خواب بیدار شدی دست به کار شدم تخم مرغ را در کاسه ریختم و با چنگال حسابی هم زدم بعد آن را با کره توی تابه ی کوچک خودت نیمرو کردم و چون حسابی همش زده بودم خوب پف کرد و مانند کیک شد بعد هم آن را برگرداندم داخل ظرف رنگ و وارنگت و با سس برایش چشم و دهان کشیدم کنارش هم قدری پنیر مکعبی گذاشتم با نان تست وآمدم کنارت نشستم و شاهکار هنریم را با ذوق نشانت دادم :امیر حسام وای نگاه کن چقدر قشنگه مامان چشم چشم ....ابتدا کمی به صورتک نگاه کردی قدری هم به کارهایم مشکوک بودی و نمی دانستی که آدمک خوردنی است یا ن...
29 فروردين 1394

خانه عمه سمیه

پسرکم سلام   امشب من و شما و بابا علی جانمان افطار خانه عمه سمیه دعوت بودیم شب قبل که خانه خاله فاطمه بودیم تماس گرفت و دعوتمان کرد عمه سمیه دختر خوب و مهمان نوازی است و تو را هم خیلی دوست دارد و همین طور دختر کوچک و شیرینش ملینا همبازی خوب و مهربانیست برایت همه چیز عالی بود و شب خوبی بود و بسیار خوش گذشت عمه سمیه هم حسابی زحمت کشید تا همه چیز خوش و خرم برگزار شود خیلی خوش گذشت از همه بیشتر یه تو و دختر عمه جانت عزیزکم دوستت دارم پسر قشنگم + نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد ۱۳۹۲ ساعت ۲:۴۴ قبل از ظهر توسط مامان |  آرشیو نظرات   ...
29 فروردين 1394

خانه آقا مجتبی و خاله فاطمه

پسرم سلام   امشب من و شما و بابا علی جانمان همراه مامان جون و بابا جون و دایی حامد و مادر بزرگ خانه خاله فاطمه(دختر خاله زهرا)به صرف افطار دعوت بودیم خاله سمیه عمو احمد محمد طه خاله بتول خاله زهرا حاج حسین آقا رقیه و زینب هم بودند خاله ها خصوصا خاله فاطمه خیلی زحمت کشیده بودند و حسابی تدارک دیده بودند خیلی خوش گذشت کلی با دختر خاله ها که خیلی وقت بود همدیگر را ندیده بودیم گپ زدیم و لذت یردیم خانه فاطمه و آقا مجتبی کوچک و گرم و دوست داشتنی بود و من فضایش را خیلی دوست داشتم و دلم می خواست همانطور دور هم تا سحر بمانیم به تو هم نازنینم خیلی خوش گذشت و کلی با بچه ها بازی کردی و زینب و محمد طه کلی برایت مامان شازده کوچولو خواندند همه چیز ...
29 فروردين 1394

نمایشگاه قرآن (اولین کباب ترکی)

پسرم سلام   امشب بابا علی جانمان من و شما را برد نمایشگاه قران بعد از افطار حرکت کردیم و ساعت ۱۱ آنجا بودیم قدری گشتیم اما خیلی زود ساعت کار نمایشگاه که تا ۱۲ بود به اتمام رسید شام را در محوطه نمایشگاه خوردیم خوشمزه بود و خیلی چسبید و شما هم اولین کباب ترکی زتدگیت را خوردی پسر خوبم .مزه اش را دوست داشتی و با ولع خاصی آن را خوردی نوش جانت کاش الان که این پست را می خوانی هوسش نکنی یا اگر هوس کردی به  بک فست فود خوب دسترسی داشته باشی شاید هم امشب بروی خانه و به خانمت(عروس من)بگویی برای شام چیزی درست نکند و مثلا بگویی:آخه امشب هوس کباب ترکی کرده ام و دست در دست همسر نازنینت یروی و کباب ترکی بخوری نمیدانی حتی تصورش هم لذت بخش و دوست...
29 فروردين 1394

امامزاده داوود...

پسرکم سلام ا   امروز می خواستیم برویم نمایشکاه قران اما مامان جون زنگ زد و گفت که با خانواده دایی داوود دارند می روند امامزاده دادوود ما هم که به هیچ پیشنهادی نه نمی گوییم بلافاصله آماده رفتن شدیم بین راه بود که اذان گفت و ما هم جایی نرسیده به امامزاده داوود افطار کردیم بعد هم دوباره سوار ماشین شدیم و رفتیم زیارت به شما پسر عزیزم خیلی خوش گذشت با فاطمه دختر دایی داوود حسابی خوش می گذراندی و می دویدی و می خندیدی و من هم با شادیت شاد بودم در راه بازگشت آقا مهدی و عاطفه هم همراه ما بودند کلی خاطره تعریف کردیم و گپ زدیم و خندیدیم یه اتفاقاتی که در امامزاده برابمان رخ داده بود و نمی توان تعریفش کرد سحری را هم در یکی از رستوران های بین را...
29 فروردين 1394

امروز هم کباب نخوردیم

پسرکم سلام   امشب هم ما و خانواده دایی داوود در کنارهم و با هم افطار کردیم خواستیم کباب بخوریم اما مامان جون غذا درست کرده بود و هرچه کباب کباب کردیم فایده نکرد در عوض با هر کباب گفتنمان کلی خندیدیم و یاد آن شب کردیم پسرکم خانواده دایی داوود خصوصا رضا و فاطمه خیلی تو را دوست دارند با تو بازی می کنند و حرف می زنند .و من از دیدن شادیت کنارشان خیلی لذت می برم  خدا را شکر که پسرکم تنها نیست دوستت دارم  نازنینم + نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد ۱۳۹۲ ساعت ۱:۵۵ قبل از ظهر توسط مامان |  آرشیو نظرات ...
29 فروردين 1394

فردا عید فطر است مبارکت باشد نازنینم

پسرم سلام   فردا عید فطر است عیدت خیلی خیلی مبارک باشد عزیزم .امشب با خانواده دایی داوود رفتیم پارک پایین خانه با دایی حامد و رضا و بابا علی جانمان کلی دوچرخه بازی کردی و ما هم کلی خندیدیم و خوش گذراندیم و فردا هم عازم شهراب هستیم انشاا... که خیلی خوش خواهد گذشت پسرکم ممنونم که در طول ابن ماه مبارک همراهمان بودی درکمان کردی و با بودنت خانمان را گرمتر از گذشته کردی دل توی دلم نیست برای آن روز که من و بابا علی جان با پسر عزیزمان با هم و در کنار هم روزه بگیریم به امید آن روز دوستت دارم پسر مهربانم   +امشب مامان قدری دل تنگ است به ماه رمضان عزیزمان عادت کرده بودیم + نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد ۱۳۹۲ سا...
29 فروردين 1394

شب احیاء (شب بیست و سوم)

عزیزم سلام   امشب شب احیا بود همان جای قبلی بودیم اما بر حسب اتفاق عمو احمد خاله سمیه و محمد طه را هم دیدیم و شما کلی با هم بازی کردید و خوش گذراندید من هم با دبدن شما لذت بردم و برای عاقبت به خیری هردویتان دعا کردم آخر های قران سر گرفتن بود که مجبور شدم کنار سرسره ای که پر از بچه و الیته پسر نازنینم بود قران سر بگیرم تا بابا علی جان کمی خستگی در کند سحری هم جوجه خوردیم و چسبید   + نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد ۱۳۹۲ ساعت ۲:۵۲ قبل از ظهر توسط مامان |  آرشیو نظرات ...
29 فروردين 1394

شاه عبدالعظیم...

پسرکم سلام   امشب ما و خانواده دایی داوود رفتیم بهشت زهرا افطار را آنجا بودیم و همراه افطار حلیم و الویه جانانه خوردیم و تا نیمه شب حرف زدیم و پیاده روی کردیم و شما هم کلی با فاطمه قدم زدی و آب بازی کردی با وجود ابنکه سحری داشتیم اماناگهان من رضا و زندایی به شدت هوس کباب کردیم و اصرار کردیم که سحری را در شاه عبدالعظیم بخوریم وقتی رسیدیم ماشین را جای همیشگی که از حرم اصلی خیلی دور است پارک کردیم تا کمی هم راه رفته باشیم شما را هم گذاشتیم توی کالسکه ات تا اولین زیارتت خسته کننده نباشد وقتی یه حرم رسیدیم فهمیدیم که بر خلاف تصورمان حرم تعطیل است و تا نزدیک اذان صبح باز نمی شود اما چون دیگر در ها را بسته بودند و راه برگشت نداشتیم همچنان ...
29 فروردين 1394