رفتیم آبعلی
جمعه صبح من وشما و بابا علی جان رفتیم آبعلی خیلی خیلی خوش گذشت برف بازی کردیم ناهار خوردیم و دوغ آبعلی شعر خواندیم دست زدیم و خندیدیم تلسی سوار شدیم و چون فکرش را هم نمی کردیم که این هوای آفتابی اینقدر سوز سرما داشنه باشد حسابی یخ زدیم البته فقط من و بابا علی جان چون آنقدر لباس تن شما پسر نازنینم پوشانده بودیم که نمی توانستی درست راه بروی و مدام توی برف ها می نشستی و یا زمین می خوردی کلی عکس های خوب و دوست داشتنی هم گرفتیم تا می گفتم امیر حسام بخند سرت را کج می کردی و لبخند دوست داشتنی ات را روی لب می آوردی و حتی گاهی روی برف ها می خوابیدی تا به خیال عزیز خودت عکس هایت زیباتر شوند همه چیز عالی و خوب و دوست داشتنی بود خدا را شکر خیلی دوستت دارم پسر عزیزم
+مادر که باشی حتی اگر دستهایت از سرما خشک شده باشد حتی اگر نتوانی انگشت های یخ زده ات را تکان دهی باز هم دست های کودکت را در دست می گیری و ها می کنی مبادا سردشان شود
مادر که باشی تمام ترست را از تلسی فرسوده و لق لقوی آبعلی قورت می دهی و به جایش کودکت را محکم می چسبی تا باد سرد به پیشانی و بینی اش نخورد و برای اینکه نترسد همه جا را خوب نشانش می دهی
مادر که باشی حتی اگر دلت برای بابا علی جانت یک ذره شده باشد به یاد گذشته ها باز هم دلت می خواهد که به کودکت بیشتر خوش بگذرد که برای او خاطره انگیز تر باشد که او اجازه داشته باشد بیشتر دست بابا علی جانش را بگیرد
مادر که باشی دلت برای تیوپ سواری می تپد اما گوشه ای می ایستی و برای کودکت چای فوت می کنی
مادر بودن را دوست دارم در مادر بودن مدام از حس لذت سرشاری .پسرکم ممنونم که با وجودت فرصت تجربه ی این حس خوب را به من دادی دوستت دارم


رفتیم آبعلی
