باغ پرندگان
امروز صبح من و شماو بابا علی جان پس از صرف صبحانه رفتیم باغ پرندگان ناهار را هم که الویه بود و خودم درستش کرده بودم همانجا خوردیم و چقدر هم خوشمزه بود و چسبید خیلی خیلی خیلی خوش گذشت هوا خوب و مطبوع بود و شما عزیز دلم از دیدن آن همه پرنده ذوق زده شده بودی و نمی دانستی صدای کدامشان را در بیاوری و از خوشحالی و هیجان جیغ می زدی و بعضی وقت ها هم یکدفعه سکوت می کردی و به مثلا طرز راه رفتن پرنده ای با تعجب خیره می شدی و باعث خنده ی بلند و از ته دل ما می شدی کلی بازی کردی و حسابی خوش گذراندی و خسته شدی و همه چیز آنقدر عالی و خوب بود که دلمان نیامد به عمو احمد و عمو حسن نگوییم که بیایند آنها هم امدند و مامان بزرگ را هم با خود آورده بودند و کلی هم با محمد طه و سهیل بازی کردی اما در آخر آنقدر خسته و خواب آلود شده بودی که بهانه گرفتی و قدری هم گریه کردی من و بابا علی جان هم با عمو ها خداحافظی کردیم و از آنها جدا شدیم و به خانه بازگشتیم خدا را شکر که به من و بابا علی جانمان فرصتی داد تا در کنار هم باشیم تا بتوانیم برای پسرکمان خاطره خوبی بسازیم دوستت دارم پسر عزیزم خیلی .مرور خاطرات با هم بودنمان را هم


باغ پرندگان
