امیرحسامامیرحسام، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 20 روز سن داره

تنها برای دل یگانه فرزندم امیر حسام

بدون عنوان

پسرکم سلام   خیلی وقت است که به خلوتخانه ات سر نزده ام داشت کم کم غبار می گرفت ابن روزها انقدر بامزه و شیرینی که ترجیح می دهم تمام وقتم را کنارت سپری کنم ۱۸ روز است که پاییز شروع شده است و بویش مدام مستم می کند با بابا علی جان می رویم دانشگاه و کلی سرمان شلوغ  است دانشگاه مرا دلتنگت می کند هر کجایش را که نگاه می کنم با خودم می گویم کاش پسرکم الان اینجا بود و کلی بازی می کرد و می دوید و روی چمن ها دراز می کشید و با اب پاش های گردان حسابی سرگرم می شد ...   +این روزها که نبودم کلی اتفاق خوب و خوش افتاد سالگرد ازدواج من و بابا علی جان عروسی عاطفه و آقا مهدی تولد بابا علی جانمان بله برون میثم و کلی اتفاقات خوب دیگر ...
29 فروردين 1394

سرخه حصار بودیم

عزیزم سلام   دیشب جمعه و بود و من و شما و یابایی جان با دایی حامد مامان جون و بابا جون رفتیم پارک سرخه حصار خانواده دایی محمد و دایی حسین هم بودند کلی با فاطمه و سارا دوچرخه بازی کردی و کلی هم دویدی و حسابی خوش گذراندی و خسته شدی با بازی ها و خنده هایت هر بار به من جان تازه ای می بخشی پسرم دوستت دارم عزیزم + نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۲ ساعت ۱:۴۰ قبل از ظهر توسط مامان |  آرشیو نظرات   ...
29 فروردين 1394

بدون عنوان

عزیزم سلام   دیشب جمعه و بود و من و شما و یابایی جان با دایی حامد مامان جون و بابا جون رفتیم پارک سرخه حصار خانواده دایی محمد و دایی حسین هم بودند کلی با فاطمه و سارا دوچرخه بازی کردی و کلی هم دویدی و حسابی خوش گذراندی و خسته شدی با بازی ها و خنده هایت هر بار به من جان تازه ای می بخشی پسرم دوستت دارم عزیزم + نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۲ ساعت ۱:۴۰ قبل از ظهر توسط مامان |  آرشیو نظرات   ...
29 فروردين 1394

پسر شیرین زبان من

پسر شیرین زبان من سلام   دادا.......دا دادا.......دا دادا  دادا.....دادا اگر گفتی این چیست پسر خوبم؟خوب معلوم است دیگراین شمایی که داری کلاغ پر بازی می کنی و می گویی: کلاغ ....پر گنجشک ....پر امیر حسام ....نپر حالا اگر گفتی این چیست؟ داووو داووو آواوا ابن هم دوباره شمایی که ابن بار داری می خوانی : تاب تاب عباسی دوستت دارم پسر شیرین زبان من به امید روزی که ردیف اول سمینار هایت بنشینم + نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۲ ساعت ۱:۱۳ قبل از ظهر توسط مامان |  آرشیو نظرات ...
29 فروردين 1394

با این همه شیرینی چه کنیم

پسر باهوش من سلام   تمام اعضای بدنت را یاد گرفته ای وقتی می گوییم امیر حسام چشمک بزن دو تا چشم هایت را روی هم فشار می دهی و می خندی وقتی کسی را می بینی که خواب است نزدیکش می روی و انگشت تپل و نازنینت را توی چشم هایش می کنی مثلا می خواهی چشم هایش را نشان ما بدهی و بعد مدام تکرار می کنی خوخوخو یعنی که خواب است تمام وسایل خانه را می آوری که من شیرشان بدهم از خرس کوچولویت گرفته تا در خودکار و حتی دیروز کاغذی پاره را آورده بودی تا شیرش بدهم و بعد صدای ملچ و ملوچ از خودت در می آوری یعنی صدای شیر خوردنشان است وقتی از تلویزیون صدای اذان یا موسیقی بشنوی با جدیت تمام تکان می خوری و از خودت صدا های مختلف در می آوری و همراهشان می خوانی وقت...
29 فروردين 1394

بازی کردن با تو شیرین ترین کار دنیاست

پسرکم سلام   این روز ها بازی جدیدی با هم می کنیم که من خیلی دوستش دارم می ایستی روبرویم و با خنده منتظرم هستی که بگویم : امیر حسام پسر گل من کیه؟بعد با دست به سینه ات می زنی و می خندی و می گویی ام(من) امیر حسام پسر باهوش من کیه؟ام امیر حسام پسر مهربون من ...ام(نمی گذاری حرفم تمام شود) امیر حسام پسر ....ام نگاهت می کنم و از شوخی که با من کرده ای ریسه می روی از خنده دوستت دارم پسر شوخ طبع و خوش خنده من بازی کردن با تو شیرین ترین کار دنیاست + نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۲ ساعت ۱۸:۱۳ بعد از ظهر توسط مامان |  آرشیو نظرات   ...
29 فروردين 1394

قهرمان المپیک

قهرمان من سلام   امروز خوشحالم و قدری از خودم رضایت دارم چند ماهی می شد که برای چکاپ قد و وزنت نرفته بودیم دکتر امروز مامان جون آمد دنبالمان تا ما را ببرد قد و وزنت بالای خط منحنی نمودار رشد بود و این یعنی که رشدت عالی است وخوب مراقبت بوده ایم و  اینکه من و بابا علی جان می توانیم غرق در رویایت شویم روزی که مردی شده ای برای خودت با قد و بالای بلندو تیمت در مسابقات المپیک والیبال قهرمان شده است و در همه جای شهر تصویر لحظه ی قهرمانی تو و دوستانت بارها و بارها در حال پخش شدن است و من و بابا علی جان که برای دیدن دوباره ات لحظه شماری می کنیم و تحمل در خانه ماندن را نداریم در حال چرخاندن شیرینی قهرمانی پسرمان مدام می گوییم بله پسر ماس...
29 فروردين 1394

بابا علی جان مرد خوبیست

پسرکم سلام   امیر حسام این بابا علی جان ما چه مرد نازنینی است چقدر من و تو را دوست دارد چقدر به فکر ماست خدا بابا علی جانمان را برایمان حفظ کند امشب بابا علی جان من را راهی استخر کرد و خودش از پسر نازنینمان مراقبت کرد توی آب گرم راه رفته ام و پابم بهتر است شما را هم بابا علی جان برده است کبابی اتوبان و حسابی سیرت کرده است از استخر که برگشتم فقط یک بار به بابایی ات گفتم هوس کله پاچه آن شب را کرده ام همین کافی بود تا بابایی عزیزمان ساعت ۱۲.۳۰ دقیقه شب آماده شود و ما را ببرد کله پزی که یک ساعت تا خاته فاصله دارد امشب شب خیلی خوبی بود عزیز دلم آرام و زیبا خوابیده ای و من این را مدیون بابایی جانمان هستم دوستت دارم پسرکم بابایی جانت را هم...
29 فروردين 1394

رفتیم مسجد خیلی خوش گذشت

پسر خوبم سلام   امروز من و شما با هم رفتیم مسجد توی راه خانه تا مسجد کلی با هم حرف زدیم و دنبال پیشی گشتیم و صدایش کردیم تا بیاید روبروی همه ی ماشین های پارک شده کنار خیابان ایستادیم و چرخ هایش را به هم نشان دادیم برای سایه هایمان که جلوی پایمان راه می رفتند دست تکان دادیم و حتی چندین مرتبه ایستادیم تا خم شوی روی سایه ات و به دقت نگاهش کنی و با اینکه مسجد درست روبروی کوچه مان است اما وقتی که رسیدیم نماز دوم هم تمام شده بود و مسجد که رفته رفته در حال خلوت شدن بود جان می داد برای دویدن شماو دوستانت خانمی توی مسجد داشت شلوار می فروخت به شلوار هایش نگاهی انداختم و سرم را که برگرداندم دیدم که نیستی دویدم طرف مردانه شاید که...
29 فروردين 1394