بدون عنوان
پسرکم سلام خیلی وقت است که به خلوتخانه ات سر نزده ام داشت کم کم غبار می گرفت ابن روزها انقدر بامزه و شیرینی که ترجیح می دهم تمام وقتم را کنارت سپری کنم ۱۸ روز است که پاییز شروع شده است و بویش مدام مستم می کند با بابا علی جان می رویم دانشگاه و کلی سرمان شلوغ است دانشگاه مرا دلتنگت می کند هر کجایش را که نگاه می کنم با خودم می گویم کاش پسرکم الان اینجا بود و کلی بازی می کرد و می دوید و روی چمن ها دراز می کشید و با اب پاش های گردان حسابی سرگرم می شد ... +این روزها که نبودم کلی اتفاق خوب و خوش افتاد سالگرد ازدواج من و بابا علی جان عروسی عاطفه و آقا مهدی تولد بابا علی جانمان بله برون میثم و کلی اتفاقات خوب دیگر ...
نویسنده :
مامان
18:26


