امیرحسامامیرحسام، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 21 روز سن داره

تنها برای دل یگانه فرزندم امیر حسام

بابا علی جان مرد خوبیست

پسرکم سلام   امیر حسام این بابا علی جان ما چه مرد نازنینی است چقدر من و تو را دوست دارد چقدر به فکر ماست خدا بابا علی جانمان را برایمان حفظ کند امشب بابا علی جان من را راهی استخر کرد و خودش از پسر نازنینمان مراقبت کرد توی آب گرم راه رفته ام و پابم بهتر است شما را هم بابا علی جان برده است کبابی اتوبان و حسابی سیرت کرده است از استخر که برگشتم فقط یک بار به بابایی ات گفتم هوس کله پاچه آن شب را کرده ام همین کافی بود تا بابایی عزیزمان ساعت ۱۲.۳۰ دقیقه شب آماده شود و ما را ببرد کله پزی که یک ساعت تا خاته فاصله دارد امشب شب خیلی خوبی بود عزیز دلم آرام و زیبا خوابیده ای و من این را مدیون بابایی جانمان هستم دوستت دارم پسرکم بابایی جانت را هم...
29 فروردين 1394

رفتیم مسجد خیلی خوش گذشت

پسر خوبم سلام   امروز من و شما با هم رفتیم مسجد توی راه خانه تا مسجد کلی با هم حرف زدیم و دنبال پیشی گشتیم و صدایش کردیم تا بیاید روبروی همه ی ماشین های پارک شده کنار خیابان ایستادیم و چرخ هایش را به هم نشان دادیم برای سایه هایمان که جلوی پایمان راه می رفتند دست تکان دادیم و حتی چندین مرتبه ایستادیم تا خم شوی روی سایه ات و به دقت نگاهش کنی و با اینکه مسجد درست روبروی کوچه مان است اما وقتی که رسیدیم نماز دوم هم تمام شده بود و مسجد که رفته رفته در حال خلوت شدن بود جان می داد برای دویدن شماو دوستانت خانمی توی مسجد داشت شلوار می فروخت به شلوار هایش نگاهی انداختم و سرم را که برگرداندم دیدم که نیستی دویدم طرف مردانه شاید که...
29 فروردين 1394

تخم مرغ و پسر باهوش من

پسرم سلام   امروز برایت دست به ابتکار زدم مزه تخم مرغ را دوست نداری و به هیچ قیمتی حاضر نیستی حتی یک بار هم امتحانش کنی امروز صبح که از خواب بیدار شدی دست به کار شدم تخم مرغ را در کاسه ریختم و با چنگال حسابی هم زدم بعد آن را با کره توی تابه ی کوچک خودت نیمرو کردم و چون حسابی همش زده بودم خوب پف کرد و مانند کیک شد بعد هم آن را برگرداندم داخل ظرف رنگ و وارنگت و با سس برایش چشم و دهان کشیدم کنارش هم قدری پنیر مکعبی گذاشتم با نان تست وآمدم کنارت نشستم و شاهکار هنریم را با ذوق نشانت دادم :امیر حسام وای نگاه کن چقدر قشنگه مامان چشم چشم ....ابتدا کمی به صورتک نگاه کردی قدری هم به کارهایم مشکوک بودی و نمی دانستی که آدمک خوردنی است یا ن...
29 فروردين 1394

خانه عمه سمیه

پسرکم سلام   امشب من و شما و بابا علی جانمان افطار خانه عمه سمیه دعوت بودیم شب قبل که خانه خاله فاطمه بودیم تماس گرفت و دعوتمان کرد عمه سمیه دختر خوب و مهمان نوازی است و تو را هم خیلی دوست دارد و همین طور دختر کوچک و شیرینش ملینا همبازی خوب و مهربانیست برایت همه چیز عالی بود و شب خوبی بود و بسیار خوش گذشت عمه سمیه هم حسابی زحمت کشید تا همه چیز خوش و خرم برگزار شود خیلی خوش گذشت از همه بیشتر یه تو و دختر عمه جانت عزیزکم دوستت دارم پسر قشنگم + نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد ۱۳۹۲ ساعت ۲:۴۴ قبل از ظهر توسط مامان |  آرشیو نظرات   ...
29 فروردين 1394

خانه آقا مجتبی و خاله فاطمه

پسرم سلام   امشب من و شما و بابا علی جانمان همراه مامان جون و بابا جون و دایی حامد و مادر بزرگ خانه خاله فاطمه(دختر خاله زهرا)به صرف افطار دعوت بودیم خاله سمیه عمو احمد محمد طه خاله بتول خاله زهرا حاج حسین آقا رقیه و زینب هم بودند خاله ها خصوصا خاله فاطمه خیلی زحمت کشیده بودند و حسابی تدارک دیده بودند خیلی خوش گذشت کلی با دختر خاله ها که خیلی وقت بود همدیگر را ندیده بودیم گپ زدیم و لذت یردیم خانه فاطمه و آقا مجتبی کوچک و گرم و دوست داشتنی بود و من فضایش را خیلی دوست داشتم و دلم می خواست همانطور دور هم تا سحر بمانیم به تو هم نازنینم خیلی خوش گذشت و کلی با بچه ها بازی کردی و زینب و محمد طه کلی برایت مامان شازده کوچولو خواندند همه چیز ...
29 فروردين 1394

نمایشگاه قرآن (اولین کباب ترکی)

پسرم سلام   امشب بابا علی جانمان من و شما را برد نمایشگاه قران بعد از افطار حرکت کردیم و ساعت ۱۱ آنجا بودیم قدری گشتیم اما خیلی زود ساعت کار نمایشگاه که تا ۱۲ بود به اتمام رسید شام را در محوطه نمایشگاه خوردیم خوشمزه بود و خیلی چسبید و شما هم اولین کباب ترکی زتدگیت را خوردی پسر خوبم .مزه اش را دوست داشتی و با ولع خاصی آن را خوردی نوش جانت کاش الان که این پست را می خوانی هوسش نکنی یا اگر هوس کردی به  بک فست فود خوب دسترسی داشته باشی شاید هم امشب بروی خانه و به خانمت(عروس من)بگویی برای شام چیزی درست نکند و مثلا بگویی:آخه امشب هوس کباب ترکی کرده ام و دست در دست همسر نازنینت یروی و کباب ترکی بخوری نمیدانی حتی تصورش هم لذت بخش و دوست...
29 فروردين 1394

امامزاده داوود...

پسرکم سلام ا   امروز می خواستیم برویم نمایشکاه قران اما مامان جون زنگ زد و گفت که با خانواده دایی داوود دارند می روند امامزاده دادوود ما هم که به هیچ پیشنهادی نه نمی گوییم بلافاصله آماده رفتن شدیم بین راه بود که اذان گفت و ما هم جایی نرسیده به امامزاده داوود افطار کردیم بعد هم دوباره سوار ماشین شدیم و رفتیم زیارت به شما پسر عزیزم خیلی خوش گذشت با فاطمه دختر دایی داوود حسابی خوش می گذراندی و می دویدی و می خندیدی و من هم با شادیت شاد بودم در راه بازگشت آقا مهدی و عاطفه هم همراه ما بودند کلی خاطره تعریف کردیم و گپ زدیم و خندیدیم یه اتفاقاتی که در امامزاده برابمان رخ داده بود و نمی توان تعریفش کرد سحری را هم در یکی از رستوران های بین را...
29 فروردين 1394