امامزاده داوود...
امروز می خواستیم برویم نمایشکاه قران اما مامان جون زنگ زد و گفت که با خانواده دایی داوود دارند می روند امامزاده دادوود ما هم که به هیچ پیشنهادی نه نمی گوییم بلافاصله آماده رفتن شدیم بین راه بود که اذان گفت و ما هم جایی نرسیده به امامزاده داوود افطار کردیم بعد هم دوباره سوار ماشین شدیم و رفتیم زیارت به شما پسر عزیزم خیلی خوش گذشت با فاطمه دختر دایی داوود حسابی خوش می گذراندی و می دویدی و می خندیدی و من هم با شادیت شاد بودم در راه بازگشت آقا مهدی و عاطفه هم همراه ما بودند کلی خاطره تعریف کردیم و گپ زدیم و خندیدیم یه اتفاقاتی که در امامزاده برابمان رخ داده بود و نمی توان تعریفش کرد سحری را هم در یکی از رستوران های بین راه خوردیم بالاخره توانستیم کباب نوش جان کنیم جای بسیار با صفایی بود کنار رودخانه تخت داشت و تویش پر از اردک هایی بود که مدام صدا می کردند همانجا با عاطفه و آقا مهدی منچ و مار پله بازی کردیم و از دست دایی حامد کلی خندیدیم فقط افسوس می خورم که دیر وقت بود و به خواب رفته بودی نازنینم و نتوانستی اردک ها را تماشا کنی انشا ا... یک روز بعد از ماه میارک که بابا علی جانمان هم جان تازه ای گرفته باشد مخصوص پسر قشنگم همانجا خواهبم رفت تا عزبز دلم بتواند سبر اردک ها را تماشا کند و کلی لذت ببرد دوستت دارم پسرم
+ابن ها را فقط برای دختر دایی جانمان عاطفه می نویسم به درخواست خودش تا قدری بخندد:
ـ شما که مجردبد واسه چی اینجا نشستید پا شبد برید به جای دیگه
ـ شما خودتون قبل ازدواج خوردید کشیدید رابطه برقرار کردید بعد می خواید شوهرتون بهتون اعتماد کنه
ـ واسه چی تهمت می زنید چرا فقط به خانوما می گید
ـ ابن خانومه یه چیزی پوشیده بود شبیه کایت
ـ پشتشم دو تا چشم داشت
ـ نه اونجا رو نمی گم یعنی یه جای دیگه رو دارم میگم
ـ من خودم تو ا.غ.ت.ش.ا.ش خرا.ب.کار بودم


امامزاده داوود...
