امیرحسامامیرحسام، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 21 روز سن داره

تنها برای دل یگانه فرزندم امیر حسام

امروز هم کباب نخوردیم

پسرکم سلام   امشب هم ما و خانواده دایی داوود در کنارهم و با هم افطار کردیم خواستیم کباب بخوریم اما مامان جون غذا درست کرده بود و هرچه کباب کباب کردیم فایده نکرد در عوض با هر کباب گفتنمان کلی خندیدیم و یاد آن شب کردیم پسرکم خانواده دایی داوود خصوصا رضا و فاطمه خیلی تو را دوست دارند با تو بازی می کنند و حرف می زنند .و من از دیدن شادیت کنارشان خیلی لذت می برم  خدا را شکر که پسرکم تنها نیست دوستت دارم  نازنینم + نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد ۱۳۹۲ ساعت ۱:۵۵ قبل از ظهر توسط مامان |  آرشیو نظرات ...
29 فروردين 1394

فردا عید فطر است مبارکت باشد نازنینم

پسرم سلام   فردا عید فطر است عیدت خیلی خیلی مبارک باشد عزیزم .امشب با خانواده دایی داوود رفتیم پارک پایین خانه با دایی حامد و رضا و بابا علی جانمان کلی دوچرخه بازی کردی و ما هم کلی خندیدیم و خوش گذراندیم و فردا هم عازم شهراب هستیم انشاا... که خیلی خوش خواهد گذشت پسرکم ممنونم که در طول ابن ماه مبارک همراهمان بودی درکمان کردی و با بودنت خانمان را گرمتر از گذشته کردی دل توی دلم نیست برای آن روز که من و بابا علی جان با پسر عزیزمان با هم و در کنار هم روزه بگیریم به امید آن روز دوستت دارم پسر مهربانم   +امشب مامان قدری دل تنگ است به ماه رمضان عزیزمان عادت کرده بودیم + نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد ۱۳۹۲ سا...
29 فروردين 1394

شب احیاء (شب بیست و سوم)

عزیزم سلام   امشب شب احیا بود همان جای قبلی بودیم اما بر حسب اتفاق عمو احمد خاله سمیه و محمد طه را هم دیدیم و شما کلی با هم بازی کردید و خوش گذراندید من هم با دبدن شما لذت بردم و برای عاقبت به خیری هردویتان دعا کردم آخر های قران سر گرفتن بود که مجبور شدم کنار سرسره ای که پر از بچه و الیته پسر نازنینم بود قران سر بگیرم تا بابا علی جان کمی خستگی در کند سحری هم جوجه خوردیم و چسبید   + نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد ۱۳۹۲ ساعت ۲:۵۲ قبل از ظهر توسط مامان |  آرشیو نظرات ...
29 فروردين 1394

شاه عبدالعظیم...

پسرکم سلام   امشب ما و خانواده دایی داوود رفتیم بهشت زهرا افطار را آنجا بودیم و همراه افطار حلیم و الویه جانانه خوردیم و تا نیمه شب حرف زدیم و پیاده روی کردیم و شما هم کلی با فاطمه قدم زدی و آب بازی کردی با وجود ابنکه سحری داشتیم اماناگهان من رضا و زندایی به شدت هوس کباب کردیم و اصرار کردیم که سحری را در شاه عبدالعظیم بخوریم وقتی رسیدیم ماشین را جای همیشگی که از حرم اصلی خیلی دور است پارک کردیم تا کمی هم راه رفته باشیم شما را هم گذاشتیم توی کالسکه ات تا اولین زیارتت خسته کننده نباشد وقتی یه حرم رسیدیم فهمیدیم که بر خلاف تصورمان حرم تعطیل است و تا نزدیک اذان صبح باز نمی شود اما چون دیگر در ها را بسته بودند و راه برگشت نداشتیم همچنان ...
29 فروردين 1394

شب بیست و یکم...

عزیزم سلام   امشب احیائ بیست و یکم بود من و بابایی تصمیم گرفتیم در خانه نمانیم نمیدانی امیر حسامم که این روزها چقدر شیرینی واقعا خوش گذشت خانم ها و آقا ها خیلی دوستت داشتند و با شما پسر گلم بازی می کردند و می خندیدند و بهت خوراکی می دادند تا بخوری و بیشتر پیششان بمانی و من و بابایی جانت کلی به پسر عزیزمان افتخار کردیم که چقدر اجتماعی و مردم دار است و با لبخند مهربانش همه را به خود جذب می کند دوستت دارم پسر خوبم کلی برایت دعا کردم     +امشب اشک و خنده من و بابا علی جان قاطی شده بود داشتیم گریه می کردیم که ناگهان می دیدیمت که چمباتمه زده ای روبروی خانمی که چادرش را کشیده بود روی سرش با تعجب نگاهش می کردی و هی چ...
29 فروردين 1394

بدون عنوان

پسرم سلام   رمضان ماه قشنگی است من خیلی دوستش دارم امشب اولین شب این ماه عزیزو دوست داشتنی بود خیلی خیلی مبارک باشد آماده کردن افطاری خیلی لذت دارد از خوردنش بیشتر خصوصا آگر همنوا با ربنای عشق باشد تنها کسی که ربنایش در دل جا می کرد و در ذهن ریشه می دواند و با خاطرات خوبت قرین می شد ربنای او بود بد جوری جایش سر سفره های افطارمان خالی است امیدوارم این ماه به همه خوش بگذرد... پسرکم خیلی دوستت دارم آن سالی که نوبت روزه داریت شود برای مامان خیلی دیدنی و رویایی است حتما قدری پشت لبت هم سبز شده است تصورش همین طور قند در دلم آب می کند به امید آن روز + نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر ۱۳۹۲ ساعت ۲۳:۲۲ بعد از ظهر توسط ماما...
29 فروردين 1394

بدون عنوان

پسرم سلام   امروز صبح که از خواب بیدار شدی بلافاصله رفتی سر لوازم نقاشی ات قدری نقاشی کشیدی و بعد در را نشانم دادی دوباره کمی بازی کردی و کفش هایت را نشانم دادی آب خوردی و رفتی لباسی را که گذاشته بودم تا دور بیاندازمش را آوردی و خواستی تنم کنی خیلی زود بود اما دیگر دلم نیامد معطل نگاهت دارم رفتیم پایین .مثل دیروز .سه چرخه و لوازم  نقاشی ات را هم بردیم تاب بازی کردیم سرسره بازی و چرخ و فلک و بعد هم که خسته شدی تخته سنگی را که وسط چمن هاست نشانم دادی تا رویش بنشانمت صبحانه را روی تخته سنگ خوردی بعد هم اشاره کردی تا دفتر نقاشی ات را که روزی جزوه های امتحان مامان بوده است را بگذارم روی تخته سنگ تا با هم نقاشی کنیم برایت چمن هایی را...
29 فروردين 1394