امیرحسامامیرحسام، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 22 روز سن داره

تنها برای دل یگانه فرزندم امیر حسام

بدون عنوان

پسر قشنگم سلام امروز صبح من و شما پسر نازنینم رفتیم پایین تا قدری با هم بازی کنیم ابتدا کمی تاب بازی کردیم کمی هم ماشین کوچولو را تاب دادیم   سرسره بازی کردیم و بعد هم چرخ و فلک  سوار شدیم صبحانه را در چرخ و فلک خوردیم شعر خواندیم و دست زدیم و خندیدیم و وقتی دیدم که خسته شده ای رفتیم و روی چمن ها نشستیم و با گل ها بازی کردیم دنبال یک پروانه دویدیم و بعد هم یک قاصدک دور حوض هم قدم زدیم و جوجو را که داشت آب می خورد به هم نشان دادیم خیلی خوش گذشت تنم کوفته شده است و مور مورش را خیلی دوست دارم .امروز را به یادم می آوردو من و کودکم را که دوستم بود و مرا به گشت و گذار در دنیای زیبایش دعوت کرده بود امیر حسامم بابت امروز خی...
29 فروردين 1394

بدون عنوان

عزیزم سلام   ۲۰ شهریور عروسی عاطفه و آقا مهدی است و من و بابا علی جان تصمیم گرفتیم ازامروز هر روز برویم پیاده روی توی محوطه ی ساختمان.امروز محوطه بسیار شلوغ بود و اب پاش های گردان چمن ها هم باز بود به همین خاطر تصمیم گرفتیم که سوار ماشین شویم و برویم جایی خلوت تر .جای بسیار زیبایی را پیدا کردیم خلوت است و دنج جاده ای باریک و صاف دارد با دو طرف شمشاد های بلند هوایش مطبوع و خنک است و پر است از آرامش و جان می دهد برای ساعتی مطالعه یادم باشد دفعه ی بعد حتما دوربین ببریم تا از پسر عزیزمان عکس بگیریم من که رفتم سراغ پیاده روی شما و بابا علی جان هم رفتید سراغ دنبال بازی و گپ و گفت و هر بار که مرا دیدید از دور برایم دست تکان دادید و هر بار ...
29 فروردين 1394

از سفر برگشتیم با کلی عکس

پسر قشنگم سلام   از سفر برگشتیم با کلی عکس و فیلم از پسر نازنینمان خانه مان نزدیک تلکابین لاهیجان بود روز اول را همانجا ماندیم و گشتیم و شب توی میدانش که یک دریاچه دارد قدم زدیم و بستنی قیفی خوردیم و این اولین بستنی قیفی بود که پسر عزیزمان خورد بعد هم کنار آبشار ازت عکس گرفتیم و ماشین برقی سوارت کردیم بازارچه هم رفتیم خیلی خیلی زیبا بود بلال تازه و فلفل شیرین خریدیم و تمام بازار را گشتیم بس که دیدنی بود دوباره به دریاچه برگشتیم و تا نیمه شب ماندیم اما چون خسته شده بودی به خانه برگشتیم روز دوم پس از خوردن صبحانه به ساحل زیبای چمخاله رفتیم برایت یک سطل و بیلچه خریدیم لباس هایت را در آوردیم و زدیم به آب از ذوقت توی...
29 فروردين 1394

بدون عنوان

نازنینم سلام   ده دقیقه پیش به بابا علی گفتم خیلی حوصلم سر رفته و بابا علی جان در جواب گفت وسایلت را جمع کن بریم شمال و من و حالا مشغول جمع کردن وسایلمان هستم پسرکم و دارم به این فکر می کنم که چقدر به تو و من و بابا علی جانمان خوش خواهد گذشت من و بابایی خیلی دوستت داریم پسر قشنگم + نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر ۱۳۹۲ ساعت ۱۵:۱۲ بعد از ظهر توسط مامان |  آرشیو نظرات   ...
29 فروردين 1394

بدون عنوان

امیر حسامم سلام   مالومئلومااللمکبلمثطارب اذا:این ها را الان که توی بغلم نشسته ای نوشتی و من توی دلم دارم فریاد میزنم شیطوووووووووووون و کلی می خندم خیلی دوستت دارم پسر شیرین و با نمک من   + نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر ۱۳۹۲ ساعت ۱۲:۵۰ بعد از ظهر توسط مامان |  آرشیو نظرات ...
29 فروردين 1394

بدون عنوان

پسر عزیزم سلام   قالب وبلاگت را عوض کردم امیدوارم دوستش داشته باشی من که خیلی دوستش دارم پسرک بسیار شبیه توست با قالب قبلیت هم کلی خاطره دارم اما خراب شد و دیگر هم درست نشد انشا... بزرگ تر که شدی و مردی شدی برای خودت وبلاگت را خودت مدیریت خواهی کرد به امید آن روز ... دوستتت دارم پسر مهربان و دوست داشتنی من   + نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر ۱۳۹۲ ساعت ۱۹:۳۶ بعد از ظهر توسط مامان |  آرشیو نظرات   ...
29 فروردين 1394

چه زیبا حرف می زنی ...

عزیزم سلام   امروز اولین کلمه زندگیت را بدون احتساب ماما بابا دد و آووو(آب)گفتی ومن آنقدر خوشحالم که بعد از یک عالم خنده به همراه جیغ و واجیغ ابتدا به بابا علی جانمان او بعد به مامان جون که در مجلس ختم بود زنگ زدم و خبر حرف زدن پسر نازنینم را دادم و آنها هم پیشنهاد دادند که سریعا در وبلاگت بنویسم: چند روزیست که یاد گرفته ای زبانت را بیرون بیاوری و به جمع نشان بدهی تا می گویم این تاتی با زبون میگه زبانت را در میاوری و آنقدر بامزه و شیرین می شوی که قند در دل من و بابا علی جان آب می کنی امروز پس از چند بار زبان درازی به بنده که هر بار می خندیدم و می گفتم زبووون امیر حسام چی زبووووون ابتدا قدری ددددددد کردی و بعد با خنده گفتی دب...
29 فروردين 1394