امیرحسامامیرحسام، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 22 روز سن داره

تنها برای دل یگانه فرزندم امیر حسام

رفتیم مسجد خیلی خوش گذشت

1394/1/29 18:16
نویسنده : مامان
69 بازدید
اشتراک گذاری
پسر خوبم سلام

 

امروز من و شما با هم رفتیم مسجد توی راه خانه تا مسجد کلی با هم حرف زدیم و دنبال پیشی گشتیم و صدایش کردیم تا بیاید روبروی همه ی ماشین های پارک شده کنار خیابان ایستادیم و چرخ هایش را به هم نشان دادیم برای سایه هایمان که جلوی پایمان راه می رفتند دست تکان دادیم و حتی چندین مرتبه ایستادیم تا خم شوی روی سایه ات و به دقت نگاهش کنی و با اینکه مسجد درست روبروی کوچه مان است اما وقتی که رسیدیم نماز دوم هم تمام شده بود و مسجد که رفته رفته در حال خلوت شدن بود جان می داد برای دویدن شماو دوستانت خانمی توی مسجد داشت شلوار می فروخت به شلوار هایش نگاهی انداختم و سرم را که برگرداندم دیدم که نیستی دویدم طرف مردانه شاید که از پرده رد شده باشی نبودی دویدم سمت خروجی زنانه باز هم نبودی خروجی مردانه هم همین طور چشمانم اشکی شد فرصت گریه نداشتم برگشتم توی مسجد و دیدم که در قسمت زنانه نشسته ای و با دخترکی در حال خوردن چوب شور هستی و لبخند می زنی دخترک که شاید یکی دو سال از شما بزرگ تر بود دستت را گرفته بود و برایت چوب شور خریده بود خدا را شکر که به خیر گذشت پسرکم بوسیدمت و آمدم کنار تا به بازی ادامه دهی و تا پایان بازی ات نگاهت کردم و در دل ختدیدم که پسرک ۱۵ ماهه ام چقدر اجنماعی است و نمی داند غریبی کردن یا خجالت کشیدن از دیگران چگونه است دوستت دارم مهربانم به خانه که رسیدیم استخوان مچ پایم به شدت می سوخت تازه یاد پای پیچ خورده ام افتادم و تازه فهمیدم که عشق چکونه درد را از یاد می برد تازه امروز مادرم و همه ی مادر های دنیا را فهمیدم

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد ۱۳۹۲ ساعت ۱:۱۲ قبل از ظهر توسط مامان |  آرشیو نظرات

 


پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)