امیرحسامامیرحسام، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 20 روز سن داره

تنها برای دل یگانه فرزندم امیر حسام

بدون عنوان

پسر عزیزم سلام   امشب من وشما و بابا علی جان رفتیم دیدن دایی رضا و خانواده اش که از کربلا آمده بودند (کربلایی دایی و کربلایی خانواده اش) شام را مهمان دایی داوود و خانواده اش بودیم و دیداری هم با خانواده دایی داوود و هم با دایی حسین و خانواده اش داشتیم و بعد هم به خانه دایی رضا رفتیم شب خوبی بود همه دور هم جمع بودند و تا ساعت دوازده شب به گپ و گفت و خوش و بش و دید و بازدید گذشت .شما پسر نازنینم خواب بودی اما در همان حالت خوابیده از دایی داوود و دایی رضا عیدی گرفتی دوستت دارم پسر عزیزم خوب بخوابی + نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۳ ساعت ۲۳:۴۳ بعد از ظهر توسط مامان |  آرشیو نظرات ...
29 فروردين 1394

بدون عنوان

پسرکم سلام   این شب ها به عزاداری برای حضرت فاطمه ی زهرا و خوردن غذای نذری دور هم می گذرد ناهار قیمه ی نذری خوردیم خانه خاله زهرا و خوش گذشت +یک دبه ی بزرگ شور از خاله معصومه جانم هدیه گرفته ام و نیم بیشترش را توی یک شب خوردم نوش جانم  +دوستت دارم پسر عزیزم این شب ها با بابا علی جان خوش می گذرانی   + نوشته شده در شنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۳ ساعت ۳:۱ قبل از ظهر توسط مامان |  آرشیو نظرات ...
29 فروردين 1394

امیرحسام مکبر میشود!

پسر عزیز من سلام   حاج حسین آقا شوهر خاله زهرا پیش نماز مسجد امیر المومنین است و محمد طه نوه ی حاج آقا مکبرش.امشب من و شما و بابا علی جان با مامان جون و دایی حامد مهمان خانه خاله زهرا بودیم هنگام غروب شما بابا علی جان عمو احمد محمد طه دایی حسین پوریا و دایی حامد هم به همراه حاج آقا به مسجد رفتید.بقیه را از زبان بابا علی جان تعریف می کنم که همچنان با یاد آوری اش حسابی می خندد: "من رفتم که وضو بگیرم و امیر حسامو سپردم دست بقیه وقتی رسیدم رکعت دوم نماز بود و امیر حسام آروم روی بالاترین پله ی منبر نشسته بود و به محمد طاهای مکبر نگاه می کرد خدا رو شکر کردم که چقدر پسرم آروم و مودب نشسته و از شیطونی میطونی خبری نیس نماز تموم شدو ا...
29 فروردين 1394

بدون عنوان

پسر خوبم سلام   امشب من و شما و بابا علی جان به دیدن عمو حسین و خانواده اش که از کربلا برگشته بودند رفتیم و شام را هم همانجا خوردیم تمام مدت در اتاقی دیگر با ملینا و محمد مهدی بازی کردی و خوش گذراندی نوش جانت پسرکم دوستت دارم امیرحسامم...   + نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم فروردین ۱۳۹۳ ساعت ۲:۱۸ قبل از ظهر توسط مامان |  آرشیو نظرات ...
29 فروردين 1394

عنوان ندارم...

پسرم سلام   امشب شب سیزدهم بود و تولد مامان جون از سر شب تمام مغازه ها را گشتیم و با بغضی که در گلو داشتم نمی دانستم چه کنم و چه بخرم برای مامان جون روسری خریدم زیباست اما مشکی و طلایی است ...شب وفات حضرت فاطمه (س) است و نخواستیم که جشن مفصلی بگیریم ابوالفضل و خانمش شمال هستند و حامد هم گرم تبلتش و نصب راتل روی آن مانده ام دست تنها و دردمند بدون بابایم همان که همه ی تولد ها را یادش بود و...به مامان جون زنگ زدم و گفتم که می خواهیم بیاییم خانه تان و او هم قبول کرد وقتی رسیدیم سر گاز بود و پشت به ما حسابی گریه کرده بود و جلوی بابا علی جانت رویش نمی شد برگردد رفتم کنارش کادویی کوچکم را گرفتم سمتش نگاهش کردم و هر دو بغضمان ترکید همدیگر ر...
29 فروردين 1394

بدون عنوان

پسرم سلام   عیدت مبارک نازنینم ببخشید که دیر نوشتم دستم به نوشتن نمی رفت و وقتی هم که دلم خواست برایت بنویسم بلاگفا جان قطع بود فگر می کردم امسال بدون بابا جانمان فقط عید نداریم اما بدون بابا جان کابوس بود و جنهم موقع تحویل سال خانمان شلوغ بود اما صدای یا مقلب القلوب بابا جان نبود و موقع دیده بوسی چشمان همه اشکی بود مامان جون جای بابا جانمان به همه عیدی داد و جای بابایم مرا محکم در آغوش گرفت و فشرد با همان گرما دلم لرزید.... روز اول عید به دید و بازدید همه ی فامیل از ما گذشت روز شلوغی بود و همگی حسابی خسته شدیم خصوصا خاله ها و دختر هایشان که مشغول پذیرایی بودندروز دوم هم به دعوت عمه ها و عموها عازم مشهد شدیم دیدار با عموها و عمه ...
29 فروردين 1394

مبارک بادت این سال و همه سال...

پسرم سلام   سال گذشته همین موقع ها بود که داشتیم بار سفر پانزده روزه مان با بابا جون و عمو احمد را می بستیم سال تحویل هم در قزوین بودیم و نمی دانستیم که لحظه ی تحویل سال نو برای بابا جانمان زندگی دیگری در پایان سال مقدر شده است جای بابا جان امسال خیلی خالی است دیگر از عیدی های نوی لای قران و روبوسی های گرم و آغوش ها هم خبری نیست امروز با مامان جون رفتیم خرید مامان جون با اصرار برایمان عیدی خرید و خواست از مشکی درمان بیاورد حامد خانه دایی داوود بود و ابوالفضل سر کار و من هم وقتی خرید تمام شد به بابا علی جان زنگ زدم تا با شما پسر نازنینم دنبالم بیاید و به خانه برویم مامان جون هم می خواست برود خانه دایی داوود دنبال حامد ناگهان مامان جو...
29 فروردين 1394