امیرحسامامیرحسام، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 20 روز سن داره

تنها برای دل یگانه فرزندم امیر حسام

سازم کوک نیست...

پسر خوبم سلام   سازم این روز ها کوک نیست پس از کندن سیم سولش بقیه سیم ها را هم با آرامش تمام کنده ای و حالا داری با ساز من که اندازه ی جانم دوستش دارم زیر مبل ها و کنج های خانه را مثلا جارو برقی می کشی و نمی دانی چه قیافه ی راضی و خوشحالی داری دلم نمی آید چیزی بگویم چون تو را نه اندازه ی جانم که از جانم هم دوست تر دارم نشسته ام و یاد بابا جانم می کنم که چقدر از این دست بلاها سر وسایلش در آوردم و غرق می شوم در خاطرات روز های خوب بابا و خودم یادش بخیر دلم برای خنده های بابا جانم یک ذره شد.انقدر به کارهای پسر نازنینم می خندید که نفسش می گرفت پسرکم آرزو میکنم که تو هم نه به اندازه ی من از بابایم اما به قدر کفایت از من وبابا علی جان خاطر...
29 فروردين 1394

خواب دیدم...

پسرکم سلام   دیشب خواب بابا جانمان را دیدم و نمی دانی امروز چقدر خوبم ...دل ِتنگم قدری آرام گرفته است و دارم آرام آرام خانه مان را جمع و جور می کنم بابا جان دیشب مرا گرم در اغوش کشید و بوسید حتی صورتش را هم به صورتم چسباند و وقتی بیدار شدم گونه هایم گرم گرم بود و خیس اشک دلم برای دوباره دیدنش پر می کشد حتی در خواب نمی دانم وقتی بزرگ شوی بابا جان را به یاد می آوری یا نه خیلی حیف شد بابا جان خیلی دوستت داشت و برایت کلی برنامه ها داشت می خواست کوهنوردی یادت بدهد تئاتر ببردت برایت کتاب بخواند و... دوستت دارم پسرکم خیلی ببخش اگر این روزها شیر کافی برای سیر شدن نداری... + نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۲ ساعت ۱:۴۳ قبل از...
29 فروردين 1394

بابا زنده است در خوابهایمان...

عزیزم سلام   بابا جان همیشه دوست داشت تمام فامیل را کنار هم جمع کند گاهی تنها به نیت دور هم جمع کردنشان و با بهانه های مختلف همه را دعوت می کرد این روز ها که بابا نیست حتی به بهانه ی رفتنش همه را دور هم جمع کرده است این روزها بیشتر از تمام این سالها فامیل را دور هم می بینم دیشب جمعه بود و خاله فاطمه و آقا مجتبی ما و خاله زهرا و خاله سمیه را به صرف شام دعوت کرده بودند تا جمعه غروب هوای بابا جانمان را نکنیم و مگر می شود جمعه ها یاد بابا جان نبود با آن چشم های گرم و شاد و دوست داشتنی اش سر سفره شام جای بابا حسابی خالی بود آن بالا شاد و بی ریا در حال کشیدن غذا برای همه و کشیدن غذای بیشتر برای به قول خودش ضعیفترک ها مامان نتوانست تحمل کن...
29 فروردين 1394

روزی هزار بار جان میدهم در خنده هایم...

پسرکم سلام   امشب پس از برگشتن از بهشت زهرا(هنوز دلم نمی آید بگویم مزار بابا جانم)عمو احمدت زنگ زد و به ما گفت که برویم خانه شان و گفت که برایمان برنامه ای دارد ما هم پذیرفتیم و رفتیم بعد از خواندن نماز عمو احمد پیشنهاد داد که یکی از ماشین ها را بگذاریم و همه با یک ماشین برویم که پیشنهاد خوبی هم بود و بابا علی جان هم پیشنهاد داد که با ماشین ما برویم و جادار تر است برنامه پیشنهادی عمو احمد و خاله سمیه رستوران سلف سرویسی بود که غذاهای بسیار خوب و متنوعی هم داشت عمو احمد خیلی سعی کرد به ما خوش بگذرد مدام شوخی می کرد و می خندید و با اشتها غذا می خورد و می گفت حسابی بخورید و لذت ببرید تا بابا هم در بهشت خوشحال باشد و نگرانتان نباشد و به ...
29 فروردين 1394

بدون عنوان

پسرم سلام   امشب خانه ی عمو احمد بودیم ما و خاله بتول و خاله سعیده و خاله زهرا و خاله فاطمه و خانواده هایشان هم بودند به شما حسابی خوش گذشت عمو احمد خودش شام را درست کرد و سعی کرد به همه خوش بگذرد اما من در میان جمع و دلم جای دیگری... کنار بابا جانم بودم و آغوش گرمش که امروز صبح حتی از زیر خاک سرد خانه اش به من می رسید بابا جانم خانه جدیدت مبارک +ظهر خانه ی بابا بزرگ و مامان بزرگ بودیم و آبگوشت خوردیم سرم را که روی سینه ی بابا بزرگ می گذارم آرام می گیرم فکر می کنم تویی بابا جانم   + نوشته شده در جمعه دوم اسفند ۱۳۹۲ ساعت ۱۲:۵ بعد از ظهر توسط مامان |  آرشیو نظرات   ...
29 فروردين 1394

برای عموهای امیرحسام شاید روزی بخوانند...

پسرم سلام   در بهشت زهرا به تو خیلی خوش می گذرد با بچه های فامیل بازی می کنی میخندی و شادی. رفتن به بهشت زهرا برای تو لذت بخش است کاش برای من هم بهشت زهرا مفهوم دیگری داشت و خانه ی بابا جانم نبود این روزها اجتماعی تر شده ای و با همه بیش از گذشته می جوشی این به برکت بابای مهربانی است که همیشه دلش برای خانواده اش تپیده است وقتی از بهشت زهرا برگشتیم آنقدر خسته بودی که خوابت برد با بابا علی جان غذا خوردیم و بعد به دیدن مامان بزرگ و بابا بزرگ رفتیم عمو احمد عمو حسن و عمو حسین هم آنجا بودند عمو حسن مانند همیشه تو را که تازه از خواب بیدار شده بودی روی زانویش نشاند و برایت با آب و تاب قصه گفت و صدای همه ی حیوانات را یادت داد عمو احمد و عمو ...
29 فروردين 1394

بابا جانمان رفت...

پسرکم سلام   نیامدم تا تلخ ننویسم تا نگویم که یازده روز پس از عروسی دایی جانت بابا جانمان رفت... + نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۲ ساعت ۲۳:۱۹ بعد از ظهر توسط مامان |  آرشیو نظرات   ...
29 فروردين 1394