امیرحسامامیرحسام، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 20 روز سن داره

تنها برای دل یگانه فرزندم امیر حسام

امیرحسام مکبر میشود!

1394/1/29 19:05
نویسنده : مامان
89 بازدید
اشتراک گذاری
پسر عزیز من سلام

 

حاج حسین آقا شوهر خاله زهرا پیش نماز مسجد امیر المومنین است و محمد طه نوه ی حاج آقا مکبرش.امشب من و شما و بابا علی جان با مامان جون و دایی حامد مهمان خانه خاله زهرا بودیم هنگام غروب شما بابا علی جان عمو احمد محمد طه دایی حسین پوریا و دایی حامد هم به همراه حاج آقا به مسجد رفتید.بقیه را از زبان بابا علی جان تعریف می کنم که همچنان با یاد آوری اش حسابی می خندد:

"من رفتم که وضو بگیرم و امیر حسامو سپردم دست بقیه وقتی رسیدم رکعت دوم نماز بود و امیر حسام آروم روی بالاترین پله ی منبر نشسته بود و به محمد طاهای مکبر نگاه می کرد خدا رو شکر کردم که چقدر پسرم آروم و مودب نشسته و از شیطونی میطونی خبری نیس نماز تموم شدو امیر حسام از همون بالا واسم دست تکون دادو منم واسش دست تکون دادم توی نماز دوم هم امیر حسام همین طور آروم بود تا رکعت دوم که دیدم پسر داره آروم اروم پله ها رو میاد پایین بعد رفت کنار دست محمد طه و شروع کرد به داد زدنو گفتن م م م م (من من من من )یعنی بده من بگم محمد طه هم هی امیر حسامو با دست می زد کنار و پشت بلندگو می گفت نکن و قاطی پاطی یه چیزایی می گفت و مردم  نمازگزار هم که روز تعطیل عید اومده بودن ثواب جماعت رو ببرن نمی دونستن دولا شن راست شن برن سجده یا رکوع و خلاصه همه ریخته بودن به هم بعد امیر حسام بی خیال محمد طه شد و تا اومدم نفس راحت بکشم دیدم داره پشت بلنگو شکلات باز می کنه و صدای خش خش کاغذش می پیچه توی بلندگو و گوش آدمو کر می کنه و بلندگو هم هی سوتای بنفش می کشه بعد هم کلی صدای تق و توق دیگه که فهمیدم امیر حسام با دست روی بخاری ضرب گرفته اونم وسط سبحان الله والحمد لله گفتن حاج آقا که همه جا سکوته محضه خلاصه نماز تموم شد و پدر همه در اومد بعد تازه فهمیدم که توی نماز اولم همین وضع بوده و وقتی من اومدم تو و امیر حسامو آروم دیدم وقتی بوده که پسر داشته خستگی در می کرده واسه نماز بعد و حتی داشته از روی منبر هم می افتاده و همه از دم احمد و دایی حسین و پوریا و حامد و حتی حاج آقا نفهمیدن که چی خوندن اون شکلاته هم واسه آروم کردنه امیر حسام بوده "

+خوب من به عنوان مادر یک کودک قدری فقط قدری بازیگوش و البته باهوش و با اعتماد به نفس در حال حاضر چیزی برای گفتن ندارم به کودکم آموخته ام هر جا که صلاح می داند دیگران را کمی بخنداند و شاد کند همین(تصور نکنید توجیه است یک وقت ها)

+حاج آقا می گوید اعتماد به نفس خوبی داری و مستعد هر گونه یادگیری هستی و اگر رویت کار شود زمینه ی خوبی داری خدا را شکر پسرکم که خجالتی و گوشه گیر نیستی شیطنت هایت را به جان می خرم و می دانم که سلم و سلامت هستی دوستت دارم پسرکم

+از مسجد پول و شکلات هدیه گرفته ای عزیزکم مبارکت باشد نازنینم

+ظهر ناهار خانه عمو محسن و خاله معصومه آبگوشت خوردیم و خوش گذشت 

+از عمو احمد و آقا مقداد و حاج آقا عیدی گرفتی باز هم مبارکت باشد

 

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم فروردین ۱۳۹۳ ساعت ۲:۳۱ قبل از ظهر توسط مامان |  آرشیو نظرات

 


پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)