عنوان ندارم...
امشب شب سیزدهم بود و تولد مامان جون از سر شب تمام مغازه ها را گشتیم و با بغضی که در گلو داشتم نمی دانستم چه کنم و چه بخرم برای مامان جون روسری خریدم زیباست اما مشکی و طلایی است ...شب وفات حضرت فاطمه (س) است و نخواستیم که جشن مفصلی بگیریم ابوالفضل و خانمش شمال هستند و حامد هم گرم تبلتش و نصب راتل روی آن مانده ام دست تنها و دردمند بدون بابایم همان که همه ی تولد ها را یادش بود و...به مامان جون زنگ زدم و گفتم که می خواهیم بیاییم خانه تان و او هم قبول کرد وقتی رسیدیم سر گاز بود و پشت به ما حسابی گریه کرده بود و جلوی بابا علی جانت رویش نمی شد برگردد رفتم کنارش کادویی کوچکم را گرفتم سمتش نگاهش کردم و هر دو بغضمان ترکید همدیگر را در آغوش گرفتیم و ...
آغوش مادرم عجیب مثل بابا شده است...
دوستت دارم پسر عزیزم بزرگ تر که شوی می شوی عصای دستم به امید آن روز


عنوان ندارم...
