امیرحسامامیرحسام، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 21 روز سن داره

تنها برای دل یگانه فرزندم امیر حسام

عنوان ندارم...

1394/1/29 19:03
نویسنده : مامان
108 بازدید
اشتراک گذاری
پسرم سلام

 

امشب شب سیزدهم بود و تولد مامان جون از سر شب تمام مغازه ها را گشتیم و با بغضی که در گلو داشتم نمی دانستم چه کنم و چه بخرم برای مامان جون روسری خریدم زیباست اما مشکی و طلایی است ...شب وفات حضرت فاطمه (س) است و نخواستیم که جشن مفصلی بگیریم ابوالفضل و خانمش شمال هستند و حامد هم گرم تبلتش و نصب راتل روی آن مانده ام دست تنها و دردمند بدون بابایم همان که همه ی تولد ها را یادش بود و...به مامان جون زنگ زدم و گفتم که می خواهیم بیاییم خانه تان و او هم قبول کرد وقتی رسیدیم سر گاز بود و پشت به ما حسابی گریه کرده بود و جلوی بابا علی جانت رویش نمی شد برگردد رفتم کنارش کادویی کوچکم را گرفتم سمتش نگاهش کردم و هر دو بغضمان ترکید همدیگر را در آغوش گرفتیم و ...

آغوش مادرم عجیب مثل بابا شده است...

دوستت دارم پسر عزیزم بزرگ تر که شوی می شوی عصای دستم به امید آن روز

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم فروردین ۱۳۹۳ ساعت ۲:۱ قبل از ظهر توسط مامان |  آرشیو نظرات

 


پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)