بدون عنوان
پسر عزیزم سلام ساعتی پیش داشتیم می رفتیم بهشت زهرا که ناگهان حالم عوض شد ضعف شدیدی تمام وجودم را گرفت و دست ها و پاهایم شروع کرد به لرزیدن عرق سردی تمام پیشانی و بعد تمام بدنم را گرفت و دیگر حتی نتوانستم از جایم حرکت کنم نتیجه این شد که مرا با خود به بهشت زهرا نبردند البته پس از خواباندن من توسط بابا علی جان و اطمینان از اینکه تا بیایند از جایم تکان نخورم اما به محض رفتنشان و پس از نیم ساعت حالم بهتر شد و الان هم نشسته ام و دارم برای عزیز دردانه ام می نویسم تا از این هم بهتر شوم یک بار دیگر هم اینطور شده ام پیش از عروسی دایی ابوالفضل بود با بابا جانم رفته بودیم میلاد نور برای خرید چقدر بابا جان دستپاچه شده بود و نگران کم مانده بود...
نویسنده :
مامان
19:10


