خواب دیدم...
پسرکم سلام
دیشب خواب بابا جانمان را دیدم و نمی دانی امروز چقدر خوبم ...دل ِتنگم قدری آرام گرفته است و دارم آرام آرام خانه مان را جمع و جور می کنم بابا جان دیشب مرا گرم در اغوش کشید و بوسید حتی صورتش را هم به صورتم چسباند و وقتی بیدار شدم گونه هایم گرم گرم بود و خیس اشک دلم برای دوباره دیدنش پر می کشد حتی در خواب
نمی دانم وقتی بزرگ شوی بابا جان را به یاد می آوری یا نه خیلی حیف شد بابا جان خیلی دوستت داشت و برایت کلی برنامه ها داشت می خواست کوهنوردی یادت بدهد تئاتر ببردت برایت کتاب بخواند و...
دوستت دارم پسرکم خیلی ببخش اگر این روزها شیر کافی برای سیر شدن نداری...
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۲ ساعت ۱:۴۳ قبل از ظهر توسط مامان | آرشیو نظرات
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


خواب دیدم...
