بابا زنده است در خوابهایمان...
بابا جان همیشه دوست داشت تمام فامیل را کنار هم جمع کند گاهی تنها به نیت دور هم جمع کردنشان و با بهانه های مختلف همه را دعوت می کرد این روز ها که بابا نیست حتی به بهانه ی رفتنش همه را دور هم جمع کرده است این روزها بیشتر از تمام این سالها فامیل را دور هم می بینم دیشب جمعه بود و خاله فاطمه و آقا مجتبی ما و خاله زهرا و خاله سمیه را به صرف شام دعوت کرده بودند تا جمعه غروب هوای بابا جانمان را نکنیم و مگر می شود جمعه ها یاد بابا جان نبود با آن چشم های گرم و شاد و دوست داشتنی اش سر سفره شام جای بابا حسابی خالی بود آن بالا شاد و بی ریا در حال کشیدن غذا برای همه و کشیدن غذای بیشتر برای به قول خودش ضعیفترک ها مامان نتوانست تحمل کند وبغض کرد در گوش مامان گفتم مامان جان می دانم سخت است اما برای غذا زحمت کشیده اند گناه دارند اما مامان هر چه کرد نتوانست حتی به بهانه ای بلند شد و چرخی زد اما باز هم نشد خاله ها هم که اینطور دیدند سفره ای دیگر در اتاقی دیگر پهن کردند و صدای گریه همه مان در اتاقی دیگر بلند شد...مهمانی گرم و دلپذیری بود وقتی میبینی جای بابایت برای همه اینقدر خالی است قدری آرام می گیری به بابایم و جایگاهش غبطه می خورم
همان شب آقا مجتبی خواب بابا را دید که گفته بود من آن وقت که مریم در حال گریه کردن بود درست روبرویش نشسته بودم و این یعنی هنوز بابا هست و ما فقط از نعمت دیدنش محرومیم خدا را شکر که جای بابا جانم راحت است ...
+خاله سعیده و خاله بتول خیلی دلشان می خواست آن شب را با ما بگذرانند اما نیامدند تا بچه هایشان سر و صدا نکنند و ما بی حوصله نشویم خاله فاطمه خیلی زحمت کشید تا به همه خوش بگذرد خدا یاور همگیشان باشدآمین...
+امروز ظهر هم خانه بابابزرگ و مامان بزرگ بودیم و جوجه خوردیم و بابا بزرگ مثل همیشه گرم و مهربان مرا به جای بابا جانم بوسید و نوازش کرد


بابا زنده است در خوابهایمان...
