امیرحسامامیرحسام، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 20 روز سن داره

تنها برای دل یگانه فرزندم امیر حسام

شاه عبدالعظیم...

1394/1/29 17:55
نویسنده : مامان
97 بازدید
اشتراک گذاری
پسرکم سلام

 

امشب ما و خانواده دایی داوود رفتیم بهشت زهرا افطار را آنجا بودیم و همراه افطار حلیم و الویه جانانه خوردیم و تا نیمه شب حرف زدیم و پیاده روی کردیم و شما هم کلی با فاطمه قدم زدی و آب بازی کردی با وجود ابنکه سحری داشتیم اماناگهان من رضا و زندایی به شدت هوس کباب کردیم و اصرار کردیم که سحری را در شاه عبدالعظیم بخوریم وقتی رسیدیم ماشین را جای همیشگی که از حرم اصلی خیلی دور است پارک کردیم تا کمی هم راه رفته باشیم شما را هم گذاشتیم توی کالسکه ات تا اولین زیارتت خسته کننده نباشد وقتی یه حرم رسیدیم فهمیدیم که بر خلاف تصورمان حرم تعطیل است و تا نزدیک اذان صبح باز نمی شود اما چون دیگر در ها را بسته بودند و راه برگشت نداشتیم همچنان به راه خود ادامه دادیم از حرم گذشتیم و به بازار رسیدیم که دیدیم بازار هم تعطیل است باز هم ناامید نشدیم و یه کوچه ی پشتی بازار رفتیم اکثر مغازه های آنجا هم بسته بود تنها یک مغازه باز بود که وقتی دایی ابوالفضل و علی و رضا دوان دوان خود را به آنجا رساندنده بودند صاحب مغازه گفته بود که همین الان کباب تمام شد دیگر راه بازگشت نداشتیم به فست فود هم راضی شدیم اما آن هم همین الان تمام شده بود حتی به جگر هم راضی شدیم که مردی در گوشه ی خیابان بساطش را پهن کرده بود باز هم رفتیم و رفتیم دیگر همه جا تاریک بود و فقط ما وگربه ها در خیابان قدم می زدیم که ناگهان یک بستنی فروشی دیدیم که باز بود و نمی دانی پسرکم که ما که تمام حلیم ها و الویه ها را هضم کرده بودیم همگی با چه ولعی بستنی می خوردیم من که خوشمزه ترین بستنی دنیا را خوردم  اما باز هم راضی نشدیم تا تهران ازتمام کبابی ها سوال کردیم و در آخر در حالی که یک ساعت بیشتر به اذان صبح نمانده بود از کباب به کله پاچه تغییر مسیر دادیم اما آن هم حسابی چسبید شب بسیار بسیار خوبی بود و خیلی خوش گذشت و با هر کباب گفتنمان کلی خندیدیم راستی پسرکم زیارتت قبول باشد مبارکت باشد عزیزم دوستت دارم همیشه تا ابد

 

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد ۱۳۹۲ ساعت ۲:۲۰ قبل از ظهر توسط مامان |  آرشیو نظرات
پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)