امیرحسامامیرحسام، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 20 روز سن داره

تنها برای دل یگانه فرزندم امیر حسام

بالاخره دایی ابوالفضل داماد شد

1394/1/29 18:33
نویسنده : مامان
76 بازدید
اشتراک گذاری
پسر نازنینم سلام

 

این روزها پر از خبر است و اینترنت خانه خراب و من الان از سر کلاس دکتر زارع بلند شده ام تا برای پسر نازنینم که دلم حسابی هوایش را کرده است مطلب بگذارم تازه خبر اینکه دایی ابوالفضل بالاخره داماد شد آن هم بسیار عالی و زیبا همه چیز خوب و دوست داشتنی برگزار شد و ما همگی راضی و خوشحال هستیم خبر دیگر اینکه بابا بزرگ جانت امروز عمل جراحی معده دارد و ما خیلی نگرانش هستیم و برای شفایش دعا می کنیم تا ده دقیقه ی دیگر کلاس تعطیل می شود و من با عجله فقط فهرست وار می گویم که چه مطالبی را فرصت نکرده ام برایت بنویسم:

-خانه عمو حسن جانت آبگوشت خوردیم و کلی خندیدیم و حسابی هم چسبید تقریبا سی و پنج نفری می شدیم

-با عمو ها یت رفتیم پارک بالای خانه و جوجه خوردیم و کلی تفریح کردیم و از هوای خوب آنجا لذت بردیم

-رفتیم خانه دایی حسین و شام را کنار هم خوردیم

-با دایی داوود و خانواده اش رفتیم دریاچه چیتگر و قایق سوار شدیم عکس گرفتیم و خوش گذراندیم آنقدر ذوق زده بودی که مدام دست می زدی و می خندیدی

-ناهار خانه دایی داوود آبگوشت خوردیم شب هم همانجا ماندیم و دایی رضا و خانواده اش هم آمدند و به داماد شدن دایی ابوالفضل کلی خندیدیم

-عمو احمد و عمو حسن و مادر بزرگ و بابا بزرگ جانت آمدند خانه مان به صرف شام کلی خوشحال شدیم عمو ها را برده بودی توی اتاقت و تمام اسباب بازی هایت را نشانشان می دادی و از ذوقت نمی گذاشتی از اتاقت بیایند بیرون موقع شام هم با محمد طه توی یک ظرف غذا خوردی و آنقدر با مزه این کار را می کردی که دلم نمی آمد منعت کنم

-ولیمه پسر عمه ی بابا علی جان دعوت شدیم و خوش گذشت

-عروسی علی اکبر دعوت شدیم و راه را گم کردیم و شما که جلوتر با بابا جون و مامان جون رفته بودی کلی از عروسی لذت بردی و من و بابا علی جان وقتی خسته به آخر عروسی رسیدیم دیدیم که شما و بابا جون خندان و خوشحال در حال قدم زدن و شعر حسنی نگو بلا بگو خواندن هستسد

-هاشم از کربلا آمد و من و شما و بابا جون رفتیم دیدن کربلایی هاشم

فکر کنم تمام شد خدا را شکر قدری سبک شدم دوستت دارم پسر نازنینم راستی توی محضر دایی جانت کلی آب بازی کردی و از همه بیشتر لذت بردی نوش جانت به امید روزی که تو را هم در لباس دامادی ببینم پسرکم

 

- 

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان ۱۳۹۲ ساعت ۱۱:۳۵ قبل از ظهر توسط مامان |  آرشیو نظرات

 


پسندها (1)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

ĸoѕαr
29 فروردین 94 18:37
سلام خاله گلم.من اپ کردم خوشحال میشم بیایید وپست جدیدمو بخونیدوبهش نظر بدید.ممنون... کوثــــــــــــــرگلی
مامان
پاسخ
چشم دوست عزیزم ممنون از حضورت حتما سر میزنم