شیشه پنجره را باران شست
امروز پس از چهارمین روز از دومین ماه پاییز رنگارنگ باران بارید پاییز خوب است رنگی است حتی گرم است پاییز را دوست دارم در پاییز چیزی هست که نمی دانم چیست اما می دانم که در بهار هم نیست شاید احساس شاعرانگی است آدم دوست دارد در پاییز شعر بگوید شعر بخواند شعر بشنود هوای پاییز گرفته و تلخ است اما مرا سر حال می آورد انقدر که می توانم ساعت ها یک نفس خاله متین را بخندانم پاییز مهربان است پاییز مرا یاد خاطراتم می اندازد یاد همه ی آدم هایی که از کودکی تا همین الان سبز شده اند سر راه زندگی ام و یادم داده اند که چطور قدرش را بدانم همه ی اینها را گفتم که بگوبم چقدر پاییز را دوست دارم اما از همه ی اینها بیشتر پاییز را به خاطر موسیقی بارانش دوست دارم و امروز هم یکی از همین روزها بود باران پاییزی نواخت ...
امروز دانشگاه زیبایی اش دو چندان شده بود چمن ها درخت ها آلاچیق ها زمین همگی شسته شده بودند و همه جا بوی خاک خیس خورده می آمد ناهار را در خوابگاه خاله ها خوردبم در حالی که نم نم باران ازلا به لای برگ درخت ها به شیشه ی پنجره می خورد مانند مسخ شده ها امروز نفهمیدم که روزم چطور سپری شد فقط یادم می آید که میان این همه زییایی تو را کم داشتم پسرم در خیالم همه جا بودی با لبخندی بر لب و من داشتم بین این همه زیبایی از پسر نازنینم عکس می گرفتم دوستت دارم نازنینم زیباترین پاییز دنیا را با یک لحظه بیشتر کنار هم بودنمان تاخت می زنم


شیشه پنجره را باران شست
