امیرحسامامیرحسام، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 20 روز سن داره

تنها برای دل یگانه فرزندم امیر حسام

برای عموهای امیرحسام شاید روزی بخوانند...

پسرم سلام   در بهشت زهرا به تو خیلی خوش می گذرد با بچه های فامیل بازی می کنی میخندی و شادی. رفتن به بهشت زهرا برای تو لذت بخش است کاش برای من هم بهشت زهرا مفهوم دیگری داشت و خانه ی بابا جانم نبود این روزها اجتماعی تر شده ای و با همه بیش از گذشته می جوشی این به برکت بابای مهربانی است که همیشه دلش برای خانواده اش تپیده است وقتی از بهشت زهرا برگشتیم آنقدر خسته بودی که خوابت برد با بابا علی جان غذا خوردیم و بعد به دیدن مامان بزرگ و بابا بزرگ رفتیم عمو احمد عمو حسن و عمو حسین هم آنجا بودند عمو حسن مانند همیشه تو را که تازه از خواب بیدار شده بودی روی زانویش نشاند و برایت با آب و تاب قصه گفت و صدای همه ی حیوانات را یادت داد عمو احمد و عمو ...
29 فروردين 1394

بابا جانمان رفت...

پسرکم سلام   نیامدم تا تلخ ننویسم تا نگویم که یازده روز پس از عروسی دایی جانت بابا جانمان رفت... + نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۲ ساعت ۲۳:۱۹ بعد از ظهر توسط مامان |  آرشیو نظرات   ...
29 فروردين 1394

باغ پرندگان

پسر خوبم سلام   امروز صبح من و شماو بابا علی جان پس از صرف صبحانه رفتیم باغ پرندگان ناهار را هم که الویه بود و خودم درستش کرده بودم همانجا خوردیم و چقدر هم خوشمزه بود و چسبید خیلی خیلی خیلی خوش گذشت هوا خوب و مطبوع بود و شما عزیز دلم از دیدن آن همه پرنده ذوق زده شده بودی و نمی دانستی صدای کدامشان را در بیاوری و از خوشحالی و هیجان جیغ می زدی و بعضی وقت ها هم یکدفعه سکوت می کردی و به مثلا طرز راه رفتن پرنده ای با تعجب خیره می شدی و باعث خنده ی بلند و از ته دل ما می شدی کلی بازی کردی و حسابی خوش گذراندی و خسته شدی و همه چیز آنقدر عالی و خوب بود که دلمان نیامد به عمو احمد و عمو حسن نگوییم که بیایند آنها هم امدند و مامان بزرگ را هم با خو...
29 فروردين 1394

رفتیم آبعلی

پسرکم سلام   جمعه صبح من وشما و بابا علی جان رفتیم آبعلی خیلی خیلی خوش گذشت برف بازی کردیم ناهار خوردیم و دوغ آبعلی شعر خواندیم دست زدیم و خندیدیم تلسی سوار شدیم و چون فکرش را هم نمی کردیم که این هوای آفتابی اینقدر سوز سرما داشنه باشد حسابی یخ زدیم البته فقط من و بابا علی جان چون آنقدر لباس تن شما پسر نازنینم پوشانده بودیم که نمی توانستی درست راه بروی و مدام توی برف ها می نشستی و یا زمین می خوردی کلی عکس های خوب و دوست داشتنی هم گرفتیم تا می گفتم امیر حسام بخند سرت را کج می کردی و لبخند دوست داشتنی ات را روی لب می آوردی و حتی گاهی روی برف ها می خوابیدی تا به خیال عزیز خودت عکس هایت زیباتر شوند همه چیز عالی و خوب و دوست داشتنی بود خد...
29 فروردين 1394

تولودم مبارک...

پسرم سلام   امروز 27 ساله میشوم ...خیلی زود میگذرد از وقتی تو آمده ای هم زود تر میگذرد هم شیرین تر ... خانه بابا جون بودیم و خیلی خوش گذشت شما پسر عزیزم هم حسابی بازی کردی و خوش گذراندی خصوصا بادکنک ها حسابی سرگرمت کرد دایی ابوالفضل آخرین سالی است که مجردی در جشن تولدم شرکت میکند مادر بزرگ هم بود مدام در آغوش بابا جون بودی بابا مرا گرم در آغوش گرفت و بوسید و من دلم یکدفعه به شور افتاد چرایش را نمیدانم ... بعدا نوشت: چرایش را امروز که تولد 28 سالگی ام را جشن گرفتیم و بابا نبود میدانم دو ماه بعد بابا برای همیشه ما را تنها گذاشت و رفت بی خداحافظی...کاش آن روز بیشتر در آغوشش مانده بودم + نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر ۱۳۹۲...
29 فروردين 1394

مرور خاطرات

پسر عزیزم سلام   این روزها کلی شیطان و بازیگوش شده ای برای خودت دلت می خواهد مدام با هم بازی کنیم و بخندیم و شاد باشیم توی خانه با هم کشتی می گیریم سرهایمان را میچسبانیم به هم شانه های همدیگر را می گیریم و می خندیم همدیگر را با قلقلک می اندازیم روی زمین و بعد هم دور تا دور خانه دنبال هم می دویم تمام دیوارهای خانه پر شده است از نقاشی های دوست داشتنی ات دلم نمی آید هیچ کدامشان را پاک کنم روز ها نگاهشان می کنم و غرق لذت می شوم بعضی وقتها که دارم اشپزی می کنم آرام می آیی پشت سرم صدای نفس هایت را می شنوم و می خندم بعد مثلا مرا می ترسانی با دست به پشتم می زنی و می دوی تا دنبالت کنم گاهی هم دلت می خواهد با هم اشپزی کنیم ان وقت صندلی را می ...
29 فروردين 1394

باز این چه شورش است که در خلق عالم است...

پسر عزیزم سلام   دو هفته ای می شود که محرم عزیزمان از راه رسیده است این شب ها شب های خوبی است همه مهربان ترند و خوب تر و تو انگار از همیشه آرام تری و صبور تر نمی دانم چرا ولی احساس میکنم وقتی داستان علی اصغر کوچک را که برایت تعریف می کنم تمام آن را می فهمی این را احساس مادرانه ام می گوید دیشب من  وشما و بابا علی جان رفتیم خیابان ازگل .پر بود از علامت های بزرگ و سنگین .کاروان نمادین اسرا را هم با خود به همراه داشتند با بابا علی جان شتر ها و اسب ها را نشانت دادیم اما نگذاشتیم سرهای بریده را ببینی اسبها را دوست داشتی و شتر ها را هم با تعجب نگاه می کردی روی یکی از شتر ها کودکی همراه مادرش کلی خسته شده بود و واقعا به خواب رفته ...
29 فروردين 1394

واکسن 18 ماهگی ات داشت دردسرساز می شد

سلام گل پسرم   با یک هفته تاخیر ۱۸ ماهگی ات مبارک نازنینم یک شنبه ی هفته ی پیش با مامان جون رفتیم و واکسن ۱۸ ماهگی ات را زدیم خدا را شکر که تمام شد و پسر عزیزم تا ۶ سالگی و رفتن به مدرسه دیگر هیچ واکسنی ندارد موقع زدن واکسن مردانه و قوی ایستادی و دردناک ترین واکسنت (آخر واکسن ۱۸ ماهگی دردناکترین واکسن بچه ها است )را بدون اینکه خم به ابرو بیاوری زدی الهی فدایت بشوم که اینقدر صبوری گاهی از صبوری ات دلم می گیرد موقع بازی درد داشتی و نمی توانستی دستت را بالا بیاوری اما فقط کمی اخم می کردی و می گفتی اوخ و آن هم خدا را شکر با استامینوفن حل شد باید  قطره فلج اطفال هم می خوردی اما درمانگاه نزدیک خانه آن را تمام کرده بود و به ما گفت ...
29 فروردين 1394

بابا بزرگ حالش خوب است خدا را شکر

پسر نازنینم سلام   نمی دانی که چقدر این روز ها برای نوشتن در این خلوتخانه ات دلم تنگ می شود نوشتن من در اینجا مانند حرف زدن با آینده توست آینده ای که پیش چشمانم روشن است و نزدیک اما این روز ها بلاگفا جان سر نا سازگاری گذاشته است و در خانه که هستیم هر چه می کنیم باز نمی شود الان هم در سایت دانشگاه هستم و از سر کلاس استاد کاوه بلند شده ام خبر تازه اینکه خدا را شکر عمل معده بابا بزرگ جانت با موفقیت انجام شد و بابا بزرگ هر روز دارد بهتر و خوب تر میشود و همگی با هر بار بهتر شدنش انگار جان تازه ای می گیریم دوستت دارم پسر عزیزم این روزها تمام وقتم به بازی با عزیز دردانه ام می گذرد تا شاید جای خالی نوشته هایم در وبلاگش با پر شدن خاطره ای شی...
29 فروردين 1394

بالاخره دایی ابوالفضل داماد شد

پسر نازنینم سلام   این روزها پر از خبر است و اینترنت خانه خراب و من الان از سر کلاس دکتر زارع بلند شده ام تا برای پسر نازنینم که دلم حسابی هوایش را کرده است مطلب بگذارم تازه خبر اینکه دایی ابوالفضل بالاخره داماد شد آن هم بسیار عالی و زیبا همه چیز خوب و دوست داشتنی برگزار شد و ما همگی راضی و خوشحال هستیم خبر دیگر اینکه بابا بزرگ جانت امروز عمل جراحی معده دارد و ما خیلی نگرانش هستیم و برای شفایش دعا می کنیم تا ده دقیقه ی دیگر کلاس تعطیل می شود و من با عجله فقط فهرست وار می گویم که چه مطالبی را فرصت نکرده ام برایت بنویسم: -خانه عمو حسن جانت آبگوشت خوردیم و کلی خندیدیم و حسابی هم چسبید تقریبا سی و پنج نفری می شدیم -با عمو ها یت رف...
29 فروردين 1394