امیرحسامامیرحسام، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 20 روز سن داره

تنها برای دل یگانه فرزندم امیر حسام

چهلم بابا هم تمام شد

پسرم سلام   چهلم بابا تمام شد تنم درد می کند و داغ است دیگر باید مشکی ها را در بیاوریم عادت کرده بودم به این رنگ  خاله ها و زندایی ها لطف کردند و برایمان هدیه خریدند برای من و مامان جون و زندایی ات بلوز که انصافا هم زیباست و برای بابا علی جان و دایی ابوالفضل و دایی حامد هم پیراهن که آن هم زیباست و دست همگی شان درد نکتد چقدر هم زحمتمان را کشیدند و تلاش کردند که بدون بابا تنها نمانیم کاش بتوانم روزی برای همگی شان جبران کنم این عهدی است بین من و خدایم  نمی دانم چه بگویم و چه بنویسم گلویم درد می کند و سرم سنگین است دلم گریه نمی خواهد یک جای دنج می خواهد برای فریاد یک جایی مثل آغوش گرم بابایم وقتی که دلم می گرفت دلم می خواهد از...
29 فروردين 1394

یک روز من و گل پسرم با هم...

یک روز من و گل پسرم با هم... دلبندم سلام   امروز خاله سعیده من و شماو مامان جون و خاله زهرا و خاله بتول و خاله فاطمه را به صرف ناهار دعوت کرد و تمام تلاشش را کرد که به ما خوش بگذرد و حسابی زحمت کشید خدا خاله جانت را برای حنانه و خانواده اش حفظ کند امروز دلم می خواست کمی دیرتر به خانه ی خاله سعیده برسم حالم خوب نبود و دوست نداشتم حال ناخوش من مهمانی سعیده را تحت تاثیر قرار دهد می دانستم که برای این مهمانی زحمت کشیده و دلم نمی خواست ناراحت و نگران من شود به همین خاطر تصمیم گرفتم که بر خلاف اصرار های مکرر مامان جون خودم با پسر نازنینم تنهایی و برای اولین بار دو تایی به خانه ی سعیده برویم تمام توانم را جمع کردم و نیت کردم که کاری کنم...
29 فروردين 1394

خانه عمو احمد

پسرم سلام   امشب ما و خانواده مان باز هم مهمان عمو احمد و خاله سمیه بودیم همه چیز خوب و عالی بود این بار ممحکم تر و قوی تر از دفعات قبل عمل کردم و حتی سعی کردم بقیه را بخندانم و بشوم همان چیزی که بابا جانم دوست دارد در نبودش باشیم اما خدا می داند که در پس هر خنده انگار چیزی در درونم خراش بر می دارد ... در حال گپ و گفت بودیم که ناگهان متوجه شدیم ماشین سعید را دزد زده است خدا را شکر بیمه جان مقداری از خسارتش را می پردازد و خدا را شکر تر که سعید و خانواده اش همگی سالمند +جمع خاله هایم را دوست دارم دخترانشان را هم +خدا به خاله سمیه و عمو احمدت قوت و روزی پر برکت عطا کند آمین +دوستت دارم پسر نازنینم قدری نگرانت هستم بعد از رف...
29 فروردين 1394

بهار جان می شود کمی دست نگه داری بابا هنوز نیامده است...

پسرم سلام   هر چه به عید نزدیک تر می شویم هر چه خیابان ها شلوغ تر می شود هر چه هوا بهاری تر می شود دلم بیشتر می لرزد امسال بدون بابا جانمان مگر می شود ؟   + نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند ۱۳۹۲ ساعت ۱۱:۲۱ قبل از ظهر توسط مامان |  آرشیو نظرات ...
29 فروردين 1394

دایی حسین را دوست دارم

پسرکم سلام   دیشب بعد از برگشتن از مزار بابا جون به دعوت دایی حسین و خانواده اش به صرف شام به خانه شان رفتیم شب خوبی بود و حسابی جای بابا جانمان خالی بود که می دانست با هرکس چطور می توان بعد از صرف 5 دقیقه خودمانی شد دایی کلی از خوبی و خاطرات بابا جانمان گفت و من هم به خاطر دل دایی که مانند پروانه دورمان می گشت سعی کردم گشاده رو باشم اما بدون بابا و نگاه گرم و مهربانش خیلی سخت بود دایی را دوست دارم این را از ته دل می گویم بر خلاف بعضی حرف هایی که وجود دارد من دایی را از ته دل دوست دارم دایی مهربان و دوست داشتنی و دل نازک است و از آن دست آدم هاست که وقت عصبانیت نباید سر به سرش گذاشت و در غیر این صورت و در بقیه مواقع بی آزار ترین و مح...
29 فروردين 1394

سازم کوک نیست...

پسر خوبم سلام   سازم این روز ها کوک نیست پس از کندن سیم سولش بقیه سیم ها را هم با آرامش تمام کنده ای و حالا داری با ساز من که اندازه ی جانم دوستش دارم زیر مبل ها و کنج های خانه را مثلا جارو برقی می کشی و نمی دانی چه قیافه ی راضی و خوشحالی داری دلم نمی آید چیزی بگویم چون تو را نه اندازه ی جانم که از جانم هم دوست تر دارم نشسته ام و یاد بابا جانم می کنم که چقدر از این دست بلاها سر وسایلش در آوردم و غرق می شوم در خاطرات روز های خوب بابا و خودم یادش بخیر دلم برای خنده های بابا جانم یک ذره شد.انقدر به کارهای پسر نازنینم می خندید که نفسش می گرفت پسرکم آرزو میکنم که تو هم نه به اندازه ی من از بابایم اما به قدر کفایت از من وبابا علی جان خاطر...
29 فروردين 1394

خواب دیدم...

پسرکم سلام   دیشب خواب بابا جانمان را دیدم و نمی دانی امروز چقدر خوبم ...دل ِتنگم قدری آرام گرفته است و دارم آرام آرام خانه مان را جمع و جور می کنم بابا جان دیشب مرا گرم در اغوش کشید و بوسید حتی صورتش را هم به صورتم چسباند و وقتی بیدار شدم گونه هایم گرم گرم بود و خیس اشک دلم برای دوباره دیدنش پر می کشد حتی در خواب نمی دانم وقتی بزرگ شوی بابا جان را به یاد می آوری یا نه خیلی حیف شد بابا جان خیلی دوستت داشت و برایت کلی برنامه ها داشت می خواست کوهنوردی یادت بدهد تئاتر ببردت برایت کتاب بخواند و... دوستت دارم پسرکم خیلی ببخش اگر این روزها شیر کافی برای سیر شدن نداری... + نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۲ ساعت ۱:۴۳ قبل از...
29 فروردين 1394

بابا زنده است در خوابهایمان...

عزیزم سلام   بابا جان همیشه دوست داشت تمام فامیل را کنار هم جمع کند گاهی تنها به نیت دور هم جمع کردنشان و با بهانه های مختلف همه را دعوت می کرد این روز ها که بابا نیست حتی به بهانه ی رفتنش همه را دور هم جمع کرده است این روزها بیشتر از تمام این سالها فامیل را دور هم می بینم دیشب جمعه بود و خاله فاطمه و آقا مجتبی ما و خاله زهرا و خاله سمیه را به صرف شام دعوت کرده بودند تا جمعه غروب هوای بابا جانمان را نکنیم و مگر می شود جمعه ها یاد بابا جان نبود با آن چشم های گرم و شاد و دوست داشتنی اش سر سفره شام جای بابا حسابی خالی بود آن بالا شاد و بی ریا در حال کشیدن غذا برای همه و کشیدن غذای بیشتر برای به قول خودش ضعیفترک ها مامان نتوانست تحمل کن...
29 فروردين 1394

روزی هزار بار جان میدهم در خنده هایم...

پسرکم سلام   امشب پس از برگشتن از بهشت زهرا(هنوز دلم نمی آید بگویم مزار بابا جانم)عمو احمدت زنگ زد و به ما گفت که برویم خانه شان و گفت که برایمان برنامه ای دارد ما هم پذیرفتیم و رفتیم بعد از خواندن نماز عمو احمد پیشنهاد داد که یکی از ماشین ها را بگذاریم و همه با یک ماشین برویم که پیشنهاد خوبی هم بود و بابا علی جان هم پیشنهاد داد که با ماشین ما برویم و جادار تر است برنامه پیشنهادی عمو احمد و خاله سمیه رستوران سلف سرویسی بود که غذاهای بسیار خوب و متنوعی هم داشت عمو احمد خیلی سعی کرد به ما خوش بگذرد مدام شوخی می کرد و می خندید و با اشتها غذا می خورد و می گفت حسابی بخورید و لذت ببرید تا بابا هم در بهشت خوشحال باشد و نگرانتان نباشد و به ...
29 فروردين 1394

بدون عنوان

پسرم سلام   امشب خانه ی عمو احمد بودیم ما و خاله بتول و خاله سعیده و خاله زهرا و خاله فاطمه و خانواده هایشان هم بودند به شما حسابی خوش گذشت عمو احمد خودش شام را درست کرد و سعی کرد به همه خوش بگذرد اما من در میان جمع و دلم جای دیگری... کنار بابا جانم بودم و آغوش گرمش که امروز صبح حتی از زیر خاک سرد خانه اش به من می رسید بابا جانم خانه جدیدت مبارک +ظهر خانه ی بابا بزرگ و مامان بزرگ بودیم و آبگوشت خوردیم سرم را که روی سینه ی بابا بزرگ می گذارم آرام می گیرم فکر می کنم تویی بابا جانم   + نوشته شده در جمعه دوم اسفند ۱۳۹۲ ساعت ۱۲:۵ بعد از ظهر توسط مامان |  آرشیو نظرات   ...
29 فروردين 1394