چهلم بابا هم تمام شد
پسرم سلام چهلم بابا تمام شد تنم درد می کند و داغ است دیگر باید مشکی ها را در بیاوریم عادت کرده بودم به این رنگ خاله ها و زندایی ها لطف کردند و برایمان هدیه خریدند برای من و مامان جون و زندایی ات بلوز که انصافا هم زیباست و برای بابا علی جان و دایی ابوالفضل و دایی حامد هم پیراهن که آن هم زیباست و دست همگی شان درد نکتد چقدر هم زحمتمان را کشیدند و تلاش کردند که بدون بابا تنها نمانیم کاش بتوانم روزی برای همگی شان جبران کنم این عهدی است بین من و خدایم نمی دانم چه بگویم و چه بنویسم گلویم درد می کند و سرم سنگین است دلم گریه نمی خواهد یک جای دنج می خواهد برای فریاد یک جایی مثل آغوش گرم بابایم وقتی که دلم می گرفت دلم می خواهد از...
نویسنده :
مامان
18:54


