خانه عمو احمد
امشب ما و خانواده مان باز هم مهمان عمو احمد و خاله سمیه بودیم همه چیز خوب و عالی بود این بار ممحکم تر و قوی تر از دفعات قبل عمل کردم و حتی سعی کردم بقیه را بخندانم و بشوم همان چیزی که بابا جانم دوست دارد در نبودش باشیم اما خدا می داند که در پس هر خنده انگار چیزی در درونم خراش بر می دارد ...
در حال گپ و گفت بودیم که ناگهان متوجه شدیم ماشین سعید را دزد زده است خدا را شکر بیمه جان مقداری از خسارتش را می پردازد و خدا را شکر تر که سعید و خانواده اش همگی سالمند
+جمع خاله هایم را دوست دارم دخترانشان را هم
+خدا به خاله سمیه و عمو احمدت قوت و روزی پر برکت عطا کند آمین
+دوستت دارم پسر نازنینم قدری نگرانت هستم بعد از رفتن بابا جان بعضی از کلماتی را که بلد بودی دیگر نمی گویی از فردا می شوم همان مادر شاد و پر انرزی و دیگر نمی گذارم غم و دلتنگی که از بابا جانم در من است به تو سرایت کند می شوم مثل بابایم غصه هایم را نگه می دارم توی قلبم برای خودم و شادی هایم را می گذارم برای همه ی کسانی که دوستشان دارم و دوستم دارند
+دیروز احمد اقا با صدای بلند برای بابا جان گریه می کرد هنوز دلم می خواهد بدانم یاد چه چیزی از بابا جان افتاد
+غروب هر پنج شنبه که می شود با خودم می گویم کاش فردا هم پنج شنبه بود نمی دانم چه کسی برای اولین بار گفته است خاک سرد است


خانه عمو احمد
