امیرحسامامیرحسام، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 20 روز سن داره

تنها برای دل یگانه فرزندم امیر حسام

یک روز من و گل پسرم با هم...

1394/1/29 18:53
نویسنده : مامان
97 بازدید
اشتراک گذاری

یک روز من و گل پسرم با هم...

دلبندم سلام

 

امروز خاله سعیده من و شماو مامان جون و خاله زهرا و خاله بتول و خاله فاطمه را به صرف ناهار دعوت کرد و تمام تلاشش را کرد که به ما خوش بگذرد و حسابی زحمت کشید خدا خاله جانت را برای حنانه و خانواده اش حفظ کند امروز دلم می خواست کمی دیرتر به خانه ی خاله سعیده برسم حالم خوب نبود و دوست نداشتم حال ناخوش من مهمانی سعیده را تحت تاثیر قرار دهد می دانستم که برای این مهمانی زحمت کشیده و دلم نمی خواست ناراحت و نگران من شود به همین خاطر تصمیم گرفتم که بر خلاف اصرار های مکرر مامان جون خودم با پسر نازنینم تنهایی و برای اولین بار دو تایی به خانه ی سعیده برویم تمام توانم را جمع کردم و نیت کردم که کاری کنم تا به پسرکم که برای اولین بار تنها همراهیم می کند حسابی خوش بگذرد و برایش کلی خاطره ی خوب درست کنم ساک پر از لباست را برداشتم و برایت خوراکی و یک فلاسک کوچک آب خنک هم گذاشتم و آماده شدیم تا با هم حرکت کنیم از خانه تا سر کوچه تقریبا بیست دقیقه ای در راه بودیم و ناگفته نماند که ساختمان ما از سر کوچه دومین ساختمان است و با احتساب اتلاف وقت فقط پنج دقیقه وقت می خواهد و من خنده ام گرفته بود که خدا آخرش را به خیر کند و آیا با این حساب ما به مهمانی خواهیم رسید یا نه.حسابی ذوق زده بودی و روی پا بند نمی شدی می دویدی و با شنیدن کوچکترین صدایی می ایستادی تا ببینی صدا از کجا بوده است برگ های شمشاد ها را بو می کرد ی و از خودت صداهای دوست داشتنی در می اوردی توی ایستگاه اتوبوس یک جا نمی ایستادی و مدام دستم را می کشیدی که را برویم و نایستیم توی اتوبوس که از ذوقت نمی دانستی چه کنی ابتدا کمی خوراکی خوردی بعد آب خوردی بعد کمی بیرون را نگاه کردی بعد دلت خواست بروی کنار دختر بچه ی صندلی روبرویی بنشینی و وقتی دخترک پیاده شد می خواستی با او پیاده شوی بعد خواستی که بروی توی مردانه بنشینی و بعد خسته شدی و خواستی پیاده شوی که یکدفعه تغییر عقیده دادی و خواستی روی صندلی آخر اتوبوس بنشینی و همه جا را از آن بالا نگاه کنی و چهره ی مرا تصور کن که تمام این مدت با یک ساک بزرگ دنبالت به اینور و آنور می دویدم و دورادور مراقبت بودم که هم تفریحت را کرده باشی هم آسیبی نبینی در اخر هم پول را با آقای راننده حساب کردی و راضی و خوشحال با هم از اتوبوس پیاده شدیم که نوبت به پل هوایی رسید تمام پله ها را بلند و دانه دانه با هم شمردیم و از بالای پل ماشین ها را نگاه کردیم و بعد هم روی پل دست در دست هم دویدیم و خندیدیم تا اینجا همه چیز خوب و عالی بود برایت از همه چیز گفتم و هر چه را که تازه بود برایت توضیح دادم از چرخ های بزرگ اتوبوس تا مغازه های توی خیابان اما یاد مترو و ترسی که به تازگی از قطار پیدا کرده ام نبودم و تازه یادم آمده بود و نمی دانستم چه کنم احساس حال به هم خوردگی داشتم و ناراحتی صبحم دوباره برگشته بود هر چه احساس مادرانه در وجودم داشتم را جمع کردم تا به پسرکم که تا اینجای کار کلی ذوق کرده بود بد نگذرانم شروع کردم به حرف زدن که امیر حسام جونم الان می خوایم سوار یه ماشین خیلی گنده بشیم که یه عالمه آدم سوارشن و.... حالم داشت بهتر می شد باز هم ادامه دادم با هم کارتم را شارز کردیم و گذاشتم پسرم که چشم هایش از شادی برق می زد کارت را روی دستگاه بکشد توی قطار مدام راه می رفتی و من از پشت سر همراهیت می کردم اما وقتی به خودم آمدم از مکترو خارج شده بودیم و من نمی توانستم فکرم را جمع کنم که کجاییم و چطور سر از این خیابان در آورده ایم خیابان آزادی بودیم و باید دروازه شمیران می بودیم تا بتوانیم خطمان را عوض کنیم و به ایستگاه پیروزی برویم و از آنجا با تاکسی به خانه خاله سعیده برسیم داشت گریه ام می گرفت خودم را تا خانه ی سعیده خیلی دور می دیدم اما باز هم ناامید نشدم و باز با پسرکم در حالی که تمام پله ها را با صدای بلند می شمردیم وارد مترو شدم وقتی رسیدیم ساعت دو بعد از ظهر بود و موقع حرکت ساعت ده صبح بود ممنونم پسرم که همراهیم کردی و خسته نشدی و خستگی و ناراحتی را از تنم در آوردی دوستت دارم پسر مستقل و قوی من.امروز عاشق لحظه هایی بودم که از زور خستگی چشمانت داشت بسته می شد اما نمی گذاشتی که دستت را بگیرم دستت را به نرده ی پله ها گرفته بودی و بلند داد می زدی دوووووو  دددددد(یک)و میشمردی و می آمدی و مرا به خنده می انداختی از امروز هر چه بگویم کم است ببخش که طولانی نوشتم

 

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۲ ساعت ۵:۲۷ قبل از ظهر توسط مامان |  آرشیو نظرات
پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)