طبیعت گردی
امروز روز بسیار خوبی داشتیم ما و مامان جون و دایی ها و خاله معصومه و خانواده اش به دعوت خاله سعیده و آقا مقداد مهمان طبیعت زیبای بهاری بودیم در جایی نزدیکی لواسان حسابی خوش گذشت و کلی از هوای گاهی آفتابی و گاهی ابری و دور هم لذت بردیم سعید تفنگ شکاری اش را آورده بود و دایی حامد را حسابی گرم نشانه گیری کرده بود و همگی از این بابت که دایی حامد دقایقی دلتنگ بابایش نیست راضی بودیم مامان جون هم حالش بهتر شده بود دایی ابوالفضل هم همینطور و من هم از این که حال همگی خوب است راضی و خوشحال بودم شما و حنانه هم از همه بیشتر بازی کردید و لذت بردید با بابا علی جان و آقا مقداد لب رودخانه رفتید و پاهایتان را در آب زدید و بعد هم آقا مقداد برایتان خرچنگ پیدا کرد خاله سعیده و آقا مقداد خیلی زحمت کشیدند تا به همه خوش بگذرد و اگر مهمانی را در خانه شان گرفته بودند کمتر خسته می شدند امیدوارم نیت خیرشان در آسمان بچرخد و با برکات دیگری همراه بشود و سرازیر بشود به زندگی شان آمین جای بابا جان خالی بود...
پسر قشنگم خیلی دوستت دارم امروز مدام در حال بازی کردن بودی و آنقدر خوشحال بودی که نمی دانستی چه کنی توی کفش هایت آب ریختی و بعد آب کفشهایت را خالی کردی در کفش های من و برای بهتر خالی شدنشان دست کشیدی کف کفش و بعد هم خواستی از داخل کفش ها آب بخوری و همه را به خنده انداختی آنقدر که گونه هایم درد گرفت به خانه که رسیدیم از شدت خستگی من وبابا علی جانت وسط خانه به خواب رفتیم و شما پسر نازنینم تمام مدت بالای سرمان مشغول بازی کردن بودی و ما از این همه نیرو و توان پسرکمان حسابی خندیدیم انگار طبیعت به تو جان تازه می دهد به قول بابا علی جان طوری نیست کمی به مامان رفته ای ...


طبیعت گردی
