بدون عنوان
بابا جان خیلی منظم بود کمد وسایلش همیشه مرتب و تمیز بود لباس هایش همیشه شسته و اتو کشیده بود و دوست داشت با هر لباسش یک ساعت و یک انگشتر دستش کند نگین انگشتر هایش با رنگ پیراهن هایش هماهمنگ بود و یادم است هر بار که می خواست جای مهمی برود جعبه ی انگشتر هایش را می اورد و هر کدام را در دست می کرد و از ما نظر می خواست که کدام به لباسم بیشتر می آید و بعد که تصویب میشد با خنده می گفت بابا به این خوش تیپی تو عمرتون دیده بودین امشب ابوالفضل یاد انگشتر های بابا را کرد و جعبه ی انگشتر های بابا را که ته کمد گذاشته بودیم تا برای مدتی جلوی چشم مامان نباشد را آورد بیرون دلمان برای بابا جانمان پر کشید و یکبار دیگر مردیم و زنده شدیم انگشتر های رنگ و وارنگ بابا مرتب و تمیز توی جعبه بودند حتی همان که شب رفتن بابا در دستش بود و هزار تکه شده بود از بین انگشترها یکی را برداشتم و دستم کردم بقیه را هم ابوالفضل پیش خودش نگه داشت انگشتر را که دستم کردم انگار دست های گرم و بزرگ و قوی بابا دستانم را در دستش گرفت دستم گرم شد و دلم انگار یکدفعه آرام شد.شدم مثل همان شبی که بابا در خواب در آغوشم گرفت حالا هم انگشتر بابا جانم با نگین سبزش توی انگشتم است و برایم بزرگ است و توی انگشتم می چرخد و با هر با چرخیدنش مرا یاد بزرگی دست های بابا جانم می اندازد و بعد هم گرمایش.انگشتر توی دستم چرخ می خورد و من می نویسم و گه گداری می بوسمش تا قدری آرام شوم و چشمانم ببیند که چه می نویسم
+امروز چهارشنبه سوری بود و من و بابا علی جان مردی را دیدیم که ظاهری بسیار شبیه بابا جانم داشت ماشین را نگه داشتیم و سیر نگاهش کردیم مانند بابا بوی زندگی می داد برای بچه هایش آتش کوچکی جلوی در خانه اش روشن کرده بود و مدام از همه شان عکس می گرفت و دورشان می چرخید و می خندید دلم برای بابایم خیلی تنگ شد خیلی...
+خانه مامان که می رویم بدون اینکه کسی بفهمد می روم سر کمد لباس های بابایم سرم را فرو می کنم بین لباسهای همیشه خوشبو و معطرش و نفس عمیق می کشم دوستش داشتم نه مانند یک دختر مانند کسی که فقط همین یک نفر را دارد...


بدون عنوان
