برایت کفش خریدیم
پسر عزیزم سلام دیشب ساعت یازده بود که پس از ده روز سفر به خانه برگشتیم خیلی خسته بودی و زود خوابیدی اما من و بابا قدری بیشتر بیدار ماندیم چای خوردیم و تخمه شکستیم و فیلم دیدیم امروز صبح خیلی خسته بودیم و می خواستیم کمی بیشتر بخوابیم اما چون شب گذشته زود خوابیده بودی صبح هم خیلی زود بیدار شدی و ما هم به ناچار بیدار شدیم نمی دانی چقدر بامزه از خواب بیدار می شوی ناگهان چشمانت را باز می کنی و شروع می کنی به بازی و خندیدن انگار نه انگار که ثانیه ای پیش خواب بوده ای بعد انگشتت را می کنی توی چشم من و بابا علی جون و می گویی ت یعنی چشم و ما چشممان را می مالیم و به زور بازش می کنیم و می گوییم اره عزیزم جگرم نازنینم چشم .وقتی ...
نویسنده :
مامان
16:58


