این روزها کلی بازیگوش شده ای
تمام درخت های روی تپه ی روبرو شکوفه کرده اند امروز بعد از یک خرید مختصر با بابا علی جان رفتیم بین شکوفه ها و ازت کلی عکس قشنگ گرفتیم اما یکدفعه باد شد و تو انگار قدری ترسیدی و دیگر نگذاشتی که عکس بگیریم بعد از خرید ناهار رفتیم بیرون اما توی رستوران آنقدر شیطنت کردی که نتوانستیم چیزی بخوریم هر دو می دانیم که اقتضای سن توست فقط تصمیم گرفتیم که پس از بازگشت از سفر برای این قضیه هم برنامه ای بچینیم فردا هم ۸ صبح به سمت قزوین و بعد رشت حرکت می کنیم برنامه مسافرت را تغییر دادیم تا پسر نازنینمان قدری بیشتر آب بازی کند.
خیلی دوستت دارم پسر قشنگم امیدوارم بتونم کاری کنم که خیلی بهت خوش بگذره فردا ساعت ۲.۳۵ دقیقه ظهر سال تحویل میشه می بوسمت شب به خیر![]()
راستی یادم رفت بگویم که امروز یک کفش خریدم که رویش یک سگک داشت آنقدر دوستش داشتی که برایش دست میزدی و می خندیدی کفش ها را پایم کردم و باهاشون دنبالت کردم آنقدر قاه قاه خندیدی که خسته شدی و دیگر دلم نیامد بیشتر بخندانمت وگرنه هنوز داشتی میخندیدی بابا هم از ما فیلم گرفت انشاا... بزرگ که شدی با هم می بینیمش.به امید آن روز...


این روزها کلی بازیگوش شده ای
