امیرحسامامیرحسام، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 21 روز سن داره

تنها برای دل یگانه فرزندم امیر حسام

یک خبر خوش

سر عزیزم سلام   یک خبر خوش:بابا علی تا آخر فروردین دیرتر به شرکت میرود از آنجا هم خیلی زودتر بر می گردد نمی دانی چقدر صبحانه خوردن با تو و بابا علی جانمان کیف دارد تو را می نشانیم کنار سفره و آرام آرام لقمه های مورچه ای را در دهانت می گذاریم و تو با اشتیاق نوش جان می کنی صبحانه دادن به تو را دوست داریم اشتهایت عالی است کمی هم که دیر می کنیم می خواهی بیایی وسط سفره و خودت لقمه بگیری و ما را به خنده می اندازی وقتی با تو صبحانه می خوریم انگار خوشمزه ترین صبحانه دنیاست و ما (من و تو ) ۱۳روز دیگر وقت داریم تا با بابا علی جانمان خوشمزه ترین صبحانه های دنیا را بخوریم خیلی خوب است نه؟   + نوشته شده در شنبه هفدهم فرورد...
29 فروردين 1394

تعطیلات تمام شد اما همچنان بهار است...

پسر نازنینم سلام   امشب آخرین شب تعطیلات نوروزی است و من قدری دلم گرفته است از فردا دانشگاه شروع می شود و بابا علی جان هم می رود سر کار و می دانم که دل هر دوی ما کلی برایش تنگ می شود ۱۷ روز کنار هم اولین بهار پسر عزیزمان را جشن گرفتیم و شادی کردیم و خاطره ساختیم ۱۷ روز رویایی و بی نظیر .دارم عکس هایمان را نگاه می کنم قشنگند .همه شان .عکس بد نداریم همه شان را دوست دارم آنهایی را که تویش صورت هایمان از شدت باد و آفتاب سیاه سیاه است را بیشتر .و پسر کوچولویی که چشمان سیاهش توی همه ی عکس ها خندیده است را از همه خیلی خیلی بیشتر.با خودم می گویم تعطیلات تمام شد اما همچنان بهار است قدری دلم باز می شود با خودم می گویم چه خوب است که امیرح...
29 فروردين 1394

اولین سینما : تهران 1500

عزیزکم سلام   امروز با بابا علی جان تصمیم گرفتیم که برویم سینما آن هم با کلی ترس و لرز آخر نمی دانستیم که از سینما خوشت می آید یا نه و توی آن تاریکی حوصله ات سر نمی رود ؟ فیلم تهران ۱۵۰۰ بود اولین انیمیشن بلند سینمایی ایرانی شاید تا روزی که بتوانی این پست را بخوانی ده ها انیمیشن بلند سینمایی دیگر هم ساخته باشند و آنها را هم دیده باشی شاید به کودکانت بگویی که اولین انیمیشن بلند سینمایی را وقتی که ۱۱ ماه داشتی اکران کرده اند و.... همیشه احساس کرده ام که درکمان می کنی دوستمان داری و مراقب حالمان هستی که نکند خراب شود امروز هم درکمان کردی اضطرابمان را فهمیدی و دانستی که چقدر دوست داریم با بابا علی جان در کنار هم و بعد از ۱۱ ماه به...
29 فروردين 1394

می دانستی که داری راه می روی ؟

سرم سلام   هیچ می دانستی که این روزها بدون آنکه بدانی داری راه می روی هر چه فکر می کنم می بینم نمیتوانم از لذت تماشایت برایت بگویم آرام می نشینم یک گوشه و لب هایم را گاز می گیرم تا صدای فریاد های شادیم بیرون نزند تا مبادا پسر نازنینم دستپاچه شود و آنقدر توی دلم قربان صدقه ات می روم و آنقدر ذوق می کنم تا اینکه چشم هایم اشکی می شود .... الهی مادر قربان آن راه رفتن کج و معوج و زیبایت بشود... + نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین ۱۳۹۲ ساعت ۱:۲۳ قبل از ظهر توسط مامان |  آرشیو نظرات ...
29 فروردين 1394

سیزده بدر

دیشب که از خانه دایی رضا بر می گشتیم عمو احمد با بابا علی جان تماس گرفت و گفت که برای سیزده بدر می آیند سمت خانه ما آن هم با جوجه و آش ما هم:   روز خیلی خوبی داشتیم به همه ی ما خیلی خوش گذشت خاله زهرا آمده بود با سه تا دخترها و دامادهایش مامان جون و بابا جون و داییها هم بودند زینب و رقیه و محمد طه هم همین طور بابا علی جان تو و رقیه را نشانده بود توی کالسکه ات و می چرخاندتان و شما هم کلی با هم بازی کردید و لذت بردید قبل از ناهار غذایت را دادم تا وقت ناهار سیر باشی موقع ناهار همه در حال خوردن بودیم و من خوشحال بودم از اینکه تو را از قبل سیر کرده ام و داری بازی می کنی نمی دانم ابتدا چه کسی تو را دید اما ناگهان همگی متوجهت شدیم که آ...
29 فروردين 1394

خانه دایی رضا

پسر نازنینم سلام   قدری استراحت کردم و برگشتم تا آنجا گفتم که می خواستیم برویم خانه دایی رضا آنجا که رسیدیم دایی داوود و خانواده اش هم آمده بودند تا دایی رضا را ببینند داشتیم میوه می خوردیم و صحبت می کردیم که ناگهان دیدیم عاطفه و فاطمه(دختر های دایی داوود)با فشفشه و کیک وارد پذیرایی شدند و یادمان افتاد که راستی تولد رضا بود و دایی داوود و خانواده اش آمده بودند که تولد رضا را در خانه دایی رضا و زن دایی که تنها بودند جشن بگیرند کلی دست زدیم و شادی کردیم و بعد دایی رضا به همه عیدی داد خیلی خوش گذشت و بعد هم کمی گپو گفت و خداحافظی خیلی هم طولانی نبود نمی دانم چرا فکر می کردم خیلی طولانی خواهد شد راستی پسرم داشتی بازی می کردی که پایت سر ...
29 فروردين 1394

قرار است برویم عید دیدنی هوررررااااا

پسرم سلام   مامان جون تماس گرفت و گفت که خاله زهرا(خاله من) شام دعوتمان کرده است ما هم که به دلیل مسافرت خیلی وقت بود کسی را ندیده بودیم با جان و دل پذیرفتیم کفش های زیبایت را پایت کردیم و خودمان هم آماده شدیم و با بابا علی جانمان به راه افتادیم ابتدا سر راه رفتیم خانه دایی داوود (دایی من) دامادش هم آنجا بود و بعد هم فهمیدیم که تولد رضا(پسر دایی من)هم هست ۱۵ دقیقه بود که نشسته بودیم که مامان تماس گرفت و گفت که ما خانه دایی محمد (دایی من)هستیم ما هم قدری دیگر نشستیم و چای نوشیدیم و بلند شدیم دایی جان هم به سبک خودش یعنی با اندکی چاشنی رقص عیدی شما را داد کم ماندیم اما خیلی خوش گذشت بعد هم راه افتادیم سمت خانه د...
29 فروردين 1394