بردیمت پارک خیلی خوش گذشت
چند روز بود که مامان جون رفته بود تفرش به مادربزرگ سر بزند امروز برگشت و کلی دلش برایت تنگ شده بود بابا علی شما را برد تا مامان جون را ببینی من هم تا با بابایی برگردی رفتم حمام توی حمام بودم که دیدم بابا دست خالی برگشته و می گوید ماماینا امیر حسام را بردند پارک نیاوران گفتند اگر دوست داشتید شما هم بیایید ما هم بعد از کمی صحبت و رفع مساله ای که دیشبش پیش آمده بود و جلوی شما بروزش نداده بودیم راه افتادیم و آمدیم پارک وقتی رسیدیم روی پای مامان جون داشتی تاب می خوردی و مامان جون با خنده برایمان تعریف کرد که چند دقیقه قبل بابا هم روی الاکلنگ کوچولوی بچه ها نشسته و داشته با اولین و تنها نوه اش بازی می کرده است بعدش هم رفتیم فست فود شیلا و شام خوردیم خیلی خوش گذشت اما چون هوا سرد بود زودی برگشتیم والان که دارم می نویسم با بابایی رفته ای دور بزنی و بعدش بخوابی آخر دوست داری فقط توی ماشین و در حال دور زدن بخوابی به ما هم خیلی خوش می گذرد فرصتی می شود که در سکوت شب دور از دغدغه های روز با هم حرف بزنیم تقریبا ده ماه است که ما به برکت امیر حسام نازنینمان شب های خوبی را می گذرانیم
خیلی دوستت داریم مامان جونم حتی بی خوابی هایت هم برای ما برکت به همراه دارد می بوسمت و شب به خیر....


بردیمت پارک خیلی خوش گذشت
