امیرحسامامیرحسام، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 21 روز سن داره

تنها برای دل یگانه فرزندم امیر حسام

دلبندم یک ساله شدی باور هیچ کداممان نمیشود...

عزیزم نازنینم سلام   امروز ساعت یازده و سی دقیقه یک ساله شدی باورم نمی شود هیچ کداممان باورمان نمی شود مبارکت باشد عزیزکم آنقدر سرشار از احساسات متفاوتم که نمی دانم چه بنویسم ساعتها خیره شده ام به عکس اولین روز ورودت به دنیایمان و احساسی دارم شبیه شب گردهای مست غزل خوان نمی دانی چقدر دوستت دارم موهای خرمایی ات راچشمان سیاه و براقت راکه چقدر هم شاد است دستهای گرمت که وقت شیر خوردن سینه ام را نوازش می کند لب های ظریف و کوچولویت که حتی وقت بیماری و تب لبخند زیبایت را از هیچ کس دریغ نمی کند چشمانم اشکی است از غم نیست از احساس غروری است که از تو دارم  از عشقی است که مرا سرشارش کرده ای دوستت دارم امیر حسام دوستت دارم ...
29 فروردين 1394

از فردا تا یک هفته هر روز مهمانی است

پسرم سلام   زندایی داوود نذر کرده است از فردا (شنبه )تا آخر هفته (چهار شنبه ) که میلاد حضرت زهرا و روز زن است مهمانی بدهد که بهش می گویند جلسه عزیز دلم فردا دانشگاه دارم و نمی توانم همراهت باشم اما مامان جون هست و خیالم راحت است که بهت خوش خواهد گذشت مراقب خودت و مامان جون باش نازنینم خدا کند که چشم نخوری آخر نمی دانی که چقدر نازنینی و چه زود در دل همه جا می کنی خیلی دوستت دارم و از داشتنت به خودم می بالم + نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت ۱:۴۷ قبل از ظهر توسط مامان |  آرشیو نظرات   ...
29 فروردين 1394

تولد دایی ابوالفضل

پسرم سلام   امشب تولد دایی ابو الفضل بود ... قرار بود با دایی داوود و زندایی و عاطفه و نامزدش آقا مهدی برویم پارک و بعد رستوران و هم ابوالفضل و هم آقا مهدی را غافلگیر کنیم که نشد همسایه های برج آمدند عید دیدنی مامان جون و بابا جون و ما هم از زندایی عذر خواهی کرده و تولد را در خانه برگزار کردیم نازنینم ده روز دیگر تولد یک سالگی توست و من دل توی دلم نیست دوستت دارم خیلی همیشه + نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت ۱:۲۸ قبل از ظهر توسط مامان |  آرشیو نظرات   ...
29 فروردين 1394

مهمان داشتیم از نوع عروس و داماد

عزیزم سلام   امروز ظهر کلی مهمان داشتیم که مامان جون دعوتشان کرده بود همه ی دایی های بنده با بچه ها و عروسها و داماد ها و نوه هایشان .بهش می گویند مراسم پاگشایی که شاید الان که این پست را می خوانی دیگر مرسوم نباشد عروس و داماد هم عاطفه و آقا مهدی بودند خیلی خوش گذشت مهمانی هم خیلی خیلی خوب برگذار شد همه خوشحال و راضی بودند کلی هم همگی با هم خوش و بش کردیم دیشب خانه مامان جون خوابیدیم تا کمکش کنیم آخر دست تنها بود و به خاطر مریضی خانوادگی ما خیلی خسته شده بود پسر عزیزم مثل همیشه عالی بودی شاد و مودب و اجتماعی و مهمان نواز نمی دانی وقتی که مهمان داریم یا مهمانی می رویم چقدر به شما پسر نازنینم افتخار میکنم الان هم آنقدر خوشحالم که هر ج...
29 فروردين 1394

هفته ای که گذشت

عزیزکم سلام   وای امیر حسام نمی دانی چفدر دلم تنگ نوشتن برایت شده بود یادت است که برایت نوشتم تب و لرز داشتم و به یک مطب شلوغ رفتیم و کلی هم معطل شدیم همانجا از کودکی که همبازیت شده بود ویروس گرفتی می خواستیم برویم خانه بابابزرگ و مادر بزرگ و عموها توی راه خیلی بی قراری کردی گفتیم شاید از دندان جوانه زده ات باشد اما اشتباه می کردیم توی خانه بابا بزرگ و مادر بزرگ بودیم که ناگهان شروع کردی به ناله کردن و گریه و بعد هم حالت به هم خورد دستپاچه شده بودم و رنگم پریده بود و مامان بزرگ و مامان بزرگ دلداریمان می دادند که از دندانش است و بچه های ما هم همینطور بودند از مامان بزرگ و بابا بزرگ خداحافظی کردیم و چون به عمو حسن(گاو شیر د...
29 فروردين 1394

عمو حسن گاو شیردهی داشت

پسرم سلام   عمو حسن گاو شیردهی داشت وقتی سوم دبستان بودم این عنوان یکی از درس های محبوبم بود الان هم هر وقت می خواهم عمو حسنت را صدا کنم یادش می افتم نمی دانم الان که این مطلب را می خوانی چند ساله ای و سیستم آموزشی کشور چگونه است هر طور است خدا کند که داستانی داشته باشد که بتوانی در آینده دوستش داشته باشی و برای بچه هایت تعریف کنی به امید آن روز که پدر شوی البته اگر تو هم مانند من عاشق بچه باشی.فکر کنم پدر خوبی شوی احساس مادرنه ام میگوید ... امشب قرار است برویم خانه بابا بزرگ و مادر بزرگ(مادر و پدر بابا علی جان)که خیلی دوستت دارند و خیلی هم دلشان برایت تنگ شده است در طول تعیلات عید شهرستان بوده اند و الان برگشته اند بعد هم می روی...
29 فروردين 1394

کرجی ها

عزیزم سلام   امروز با مامان جون و شما رفتیم دیدن کرجی ها یعنی خاله توران و پسر خاله ناصر و خانمش و معصومه و دختر و پسرش و هاجرو دخترش و سحر و دخترش .خاله معصومه و خاله زهرا هم قرار بود خودشان با مترو بیایند به دلایلی که نمی خواهم بگویم خیلی خوش نگذشت و در آخر هم بعد از برگشت بنده تب و لرز نموده و با مامان جون ساعت ها در مطب دکتری معروف منتظر ماندیم تا نوبتمان بشود حالا هم داریم شبی ۴ عدد قرص نوش جان می کنیم   +نمی خوابی شیر می خواهی صورتت را می چسبانی به سینه ام و زود بر می داری تحمل گرمای تب بدنم را نداری دلم برای هردویمان می سوزد برای تو که نمی توانی شیر بخوری و برای خودم که نمی توانم ببینم گرسنه ای توی گوشت آهسته می گو...
29 فروردين 1394