خانه دایی رضا
قدری استراحت کردم و برگشتم تا آنجا گفتم که می خواستیم برویم خانه دایی رضا آنجا که رسیدیم دایی داوود و خانواده اش هم آمده بودند تا دایی رضا را ببینند داشتیم میوه می خوردیم و صحبت می کردیم که ناگهان دیدیم عاطفه و فاطمه(دختر های دایی داوود)با فشفشه و کیک وارد پذیرایی شدند و یادمان افتاد که راستی تولد رضا بود و دایی داوود و خانواده اش آمده بودند که تولد رضا را در خانه دایی رضا و زن دایی که تنها بودند جشن بگیرند کلی دست زدیم و شادی کردیم و بعد دایی رضا به همه عیدی داد خیلی خوش گذشت و بعد هم کمی گپو گفت و خداحافظی خیلی هم طولانی نبود نمی دانم چرا فکر می کردم خیلی طولانی خواهد شد راستی پسرم داشتی بازی می کردی که پایت سر خورد و سرت محکم خورد به تیزی میز تلویزیون دایینا خیلی اذیت شدم سرم به شدت درد می کرد انگار که من جایت خورده باشم زمین غیر از زمین خوردنت همه چیز عالی و خوب و دوست داشتنی بود خدا را شکر ....
+پسرم امروز ساعت ۱۱.۳۰ وارد یازده ماه شدی مبارکت باشد نازنینم
+خیلی دارد زود می گذرد پسرم.می ترسم روزی مردی را روبرویم ببینم که تو باشی دوست دارم مرد شوی اما نکند بزرگ شوی کودکی بهتر است خیلی بهتر این دنیای بزرگ تر ها مثل بازی گربه با کلاف است
+این روزها اگر آسیبی بیبینی تا جایش را نبوسم آرام نمی شوی نمی دانی که چقدر این قرارمان را دوست دارم ...
+فردا تولد مامان جون است و هنوز نمی دانم که قرار است چه هدیه بدهم![]()


خانه دایی رضا
