امیرحسامامیرحسام، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 21 روز سن داره

تنها برای دل یگانه فرزندم امیر حسام

قرار است برویم عید دیدنی هوررررااااا

1394/1/29 16:59
نویسنده : مامان
91 بازدید
اشتراک گذاری
پسرم سلام

 

مامان جون تماس گرفت و گفت که خاله زهرا(خاله من) شام دعوتمان کرده است ما هم که به دلیل مسافرت خیلی وقت بود کسی را ندیده بودیم با جان و دل پذیرفتیم

کفش های زیبایت را پایت کردیم و خودمان هم آماده شدیم و با بابا علی جانمان به راه افتادیم ابتدا سر راه رفتیم خانه دایی داوود (دایی من) دامادش هم آنجا بود و بعد هم فهمیدیم که تولد رضا(پسر دایی من)هم هست ۱۵ دقیقه بود که نشسته بودیم که مامان تماس گرفت و گفت که ما خانه دایی محمد (دایی من)هستیم ما هم قدری دیگر نشستیم و چای نوشیدیم و بلند شدیم دایی جان هم به سبک خودش یعنی با اندکی چاشنی رقص عیدی شما را داد کم ماندیم اما خیلی خوش گذشت بعد هم راه افتادیم سمت خانه دایی محمد دایی محمد هم مانند همه ی دایی ها بسیار مهمان نوازی کرد آنجا هم کم ماندیم اما خوش گذشت فاطمه دختر سه ساله دایی خیلی دوستت دارد اسم یکی از عروسک هایش را گذاشته است امیر حسام و کلی خوشحال بود که به خانه شان رفته ای و همش بالا و پایین می پرید دایی هم بهت عیدی داد و بعد با دایی و زندایی و مامان جون و بابا جون و حامد رفتیم خانه خاله زهرا که شام دعوت بودیم خاله بتول و خاله سمیه و خاله فاطمه (دختر های خاله زهرا) هم بودند و کلی هم از کفش های جدیدت خوششان آمد  آنجا هم خیلی خوش گذشت بعد شام دلمان نمی آمد که برویم اما باید بلند میشدیم و می رفتیم خانه دایی رضا(دایی من) خانه دایی رضا طولانی است قدری استراحت کنم دوباره می آیم و برایت تعریف می کنم پسر نازنینم

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین ۱۳۹۲ ساعت ۱۵:۴۰ بعد از ظهر توسط مامان |  آرشیو نظرات
پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)