تعطیلات تمام شد اما همچنان بهار است...
امشب آخرین شب تعطیلات نوروزی است و من قدری دلم گرفته است از فردا دانشگاه شروع می شود و بابا علی جان هم می رود سر کار و می دانم که دل هر دوی ما کلی برایش تنگ می شود ۱۷ روز کنار هم اولین بهار پسر عزیزمان را جشن گرفتیم و شادی کردیم و خاطره ساختیم ۱۷ روز رویایی و بی نظیر .دارم عکس هایمان را نگاه می کنم قشنگند .همه شان .عکس بد نداریم همه شان را دوست دارم آنهایی را که تویش صورت هایمان از شدت باد و آفتاب سیاه سیاه است را بیشتر .و پسر کوچولویی که چشمان سیاهش توی همه ی عکس ها خندیده است را از همه خیلی خیلی بیشتر.با خودم می گویم تعطیلات تمام شد اما همچنان بهار است قدری دلم باز می شود با خودم می گویم چه خوب است که امیرحسامم هیچ کجا نمی رود چه خوب است که ما او را داریم پسرم چقدر خوب است که هستی بابا علی نیستی اما تمام تنهایی ام را پر کرده ای دوستت دارم خیلی
امشب برای پایان تعطیلات رفتیم خانه خاله معصومه و عمو محسن دایی حسین هم آنجا بود با زندایی و پوریا و پریسا. عمو احمد و خاله سمیه و خاله سعیده و آقا مقداد و حنانه هم بودند شام هم تصمیم گرفتیم فلافل بخوریم تا به صاحب خانه خیلی هم فشار نیاید انصافا هم خیلی خوشمزه بود خیلی هم خوش گذشت .تو هم عالی بودی امیر حسام .مثل همیشه. مثل پدرت (بابا علی جانت).دوستتان دارم .هردویتان را .خیلی خیلی دوستتان دارم ...
ببخش وبلاگ توست اما گاهی پیش می آید دیگر ....


تعطیلات تمام شد اما همچنان بهار است...
