امیرحسامامیرحسام، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 23 روز سن داره

تنها برای دل یگانه فرزندم امیر حسام

سیزده بدر

1394/1/29 17:01
نویسنده : مامان
91 بازدید
اشتراک گذاری
دیشب که از خانه دایی رضا بر می گشتیم عمو احمد با بابا علی جان تماس گرفت و گفت که برای سیزده بدر می آیند سمت خانه ما آن هم با جوجه و آش ما هم:

 

روز خیلی خوبی داشتیم به همه ی ما خیلی خوش گذشت خاله زهرا آمده بود با سه تا دخترها و دامادهایش مامان جون و بابا جون و داییها هم بودند زینب و رقیه و محمد طه هم همین طور بابا علی جان تو و رقیه را نشانده بود توی کالسکه ات و می چرخاندتان و شما هم کلی با هم بازی کردید و لذت بردید

قبل از ناهار غذایت را دادم تا وقت ناهار سیر باشی موقع ناهار همه در حال خوردن بودیم و من خوشحال بودم از اینکه تو را از قبل سیر کرده ام و داری بازی می کنی نمی دانم ابتدا چه کسی تو را دید اما ناگهان همگی متوجهت شدیم که آرام و بی سر و صدا نشسته بودی توی قابلمه مرغی که مامان جون برای ناهار درست کرده بود و سر تا پایت نارنجی رنگ و چرب بود چقدر ما را خنداندی خاله فاطمه هم فیلمت را گرفت عاشق شیطنت هایت هستم آرام مودب مظلوم

بعد از ناهار نوبت به باز کردن کادو های مامان جون و گرفتن جشن تولد بود من هم چون تمام مغازه ها بسته بودند یک عدد تراول را لوله کردم و با مقداری پوشال گذاشتم توی یک بادکنک بعد هم بادکنک را گذاشتم توی یک جعبه زیبا.مامان جون اول فکر کرد کادویی اش یک عدد بادکنک است و بعد که دایی بادکنک را آنقدر باد کرد که ترکید پول با پوشال ها پرتاب شدند بیرون ایده با مزه ای بود خوم که خوشم آمد اگر غیر از این بود رویم نمی شد پول بدهم آخر من تا الان همیشه برای مامان جون کادو خریده بودم بعد هم کیک خوشمزه خوردیم خلاصه که خیییییییییییلی خوش گذشت خیلی دوستت دارم پسرم تو شیرینی زندگی من و بابا علی جان هستی

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین ۱۳۹۲ ساعت ۱۶:۱۹ بعد از ظهر توسط مامان |  آرشیو نظرات
پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)