امیرحسامامیرحسام، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 21 روز سن داره

تنها برای دل یگانه فرزندم امیر حسام

هفته ای که گذشت

1394/1/29 17:09
نویسنده : مامان
89 بازدید
اشتراک گذاری
عزیزکم سلام

 

وای امیر حسام نمی دانی چفدر دلم تنگ نوشتن برایت شده بود یادت است که برایت نوشتم تب و لرز داشتم و به یک مطب شلوغ رفتیم و کلی هم معطل شدیم همانجا از کودکی که همبازیت شده بود ویروس گرفتی

می خواستیم برویم خانه بابابزرگ و مادر بزرگ و عموها توی راه خیلی بی قراری کردی گفتیم شاید از دندان جوانه زده ات باشد اما اشتباه می کردیم توی خانه بابا بزرگ و مادر بزرگ بودیم که ناگهان شروع کردی به ناله کردن و گریه و بعد هم حالت به هم خورد دستپاچه شده بودم و رنگم پریده بود و مامان بزرگ و مامان بزرگ دلداریمان می دادند که از دندانش است و بچه های ما هم همینطور بودند

از مامان بزرگ و بابا بزرگ خداحافظی کردیم و چون به عمو حسن(گاو شیر دهی داشت)قول داده بودیم که می رویم خانه شان و آنها هم منتظر بودند راهی خانه عمو حسن شدیم آنجا هم حالت به هم خورد و بدتر شدی

خانه که رسیدیم دیگر قرار نداشتی خیلی بی تابی می کردی و من و بابا علی جان روی دست تکانت می دادیم تا می خواستی بخوابی حالت به هم می خورد و گریه را از سر می گرفتی آب هم نمی توانستی بخوری

دیگر هفت صبح شده  بود و از ضعف و بی حالی خوابت برده بود که من و بابایی بردیمت اورژانس بیمارستان جم بیماریت سه شبانه روز دیگر هم طول کشید چهار شب بود که نخوابیده بودم و داشتم از فرط بی خوابی و خستگی بیهوش می شدم که تازه ویروس شما پسر نازنینم به من منتقل شد ومن هم مثل امیرحسامم شدم  چهار روز هم من اینطور بودم  و داشتم خوب می شدم که بابا علی جان دچار سرما خوردگی شدید شد و شب ها از شدت سرفه تا صبح بیدار بود و....

حالا که خدا را شکر حال همگیمان بهتر است نمی خواهم دیگر خیلی به روزهایی که گذشت فکر کنم حتی فکرش هم مرا می رنجاند ناله های پسرم سرفه های علی جانم بی خوابی خستگی حالت تهوع ....

خدا را شکر که به ما نعمت سلامتی ارزانی داشت گاهی که این اتفاق ها برای آدم می افتد تازه می فهمد که سلامتی چه نعمت خوبی است

امیر حسامم حالا حالا ها دیگر مریض نشو طاقت دیدن چشمان پر خواب و رنجورت را ندارم  اینجور وقت ها دلم می خواهد تمام درد هایت را به جان بخرم اما تو شاد باشی و سر حال دوستت دارم عزیزم دلبندم پسرم

 

+مامان جون خیلی دوستت دارد خیلی کمکمان کرد تا خوب شوی خیلی زحمتمان را کشید اگر نبود هر سه مان  حتما از پا در می آمدیم

+عمو احمدت مرد خیلی خوبی است خیلی دوستت دارد  وبا تو خیلی مهربان است  مریض که بودی نگرانت بود و دائم با بابا علی در تماس بود توی سفر هم دائم مراقبت بود و دندانت که توی شمال جوانه زد برایت راسته خرید و کباب کرد تا به دندانت بکشی عمو هایت همه خوبند و من خیالم از این بابت خیلی راحت است خدا را شکر

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۲ ساعت ۰:۳۵ قبل از ظهر توسط مامان |  آرشیو نظرات
پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)