چه زیبا حرف می زنی ...
امروز اولین کلمه زندگیت را بدون احتساب ماما بابا دد و آووو(آب)گفتی ومن آنقدر خوشحالم که بعد از یک عالم خنده به همراه جیغ و واجیغ ابتدا به بابا علی جانمان او بعد به مامان جون که در مجلس ختم بود زنگ زدم و خبر حرف زدن پسر نازنینم را دادم و آنها هم پیشنهاد دادند که سریعا در وبلاگت بنویسم:
چند روزیست که یاد گرفته ای زبانت را بیرون بیاوری و به جمع نشان بدهی تا می گویم این تاتی با زبون میگه زبانت را در میاوری و آنقدر بامزه و شیرین می شوی که قند در دل من و بابا علی جان آب می کنی امروز پس از چند بار زبان درازی به بنده که هر بار می خندیدم و می گفتم زبووون امیر حسام چی زبووووون ابتدا قدری ددددددد کردی و بعد با خنده گفتی دبووووووو و من که باورم نمی شد مات و خیره نگاهت کردم و بعد که چند بار دیگر تکرارش کردی شوروع کردم به خنده و جیغ و واجیغ و تماس گیریو......
حالا از امروز کارم این شده است که بنشینم و روزی را تصور کنم که من و تو در کافه ی دنجی نشسته ایم و تو کتاب های دانشگاهت را روی میز گذاشته ای و داری برایم حرف می زنی و از دانشگاهت برایم می گویی چه زیبا حرف می زنی....
دوستت دارم پسرکم خیلی دوستت دارم


چه زیبا حرف می زنی ...
