بدون عنوان
۲۰ شهریور عروسی عاطفه و آقا مهدی است و من و بابا علی جان تصمیم گرفتیم ازامروز هر روز برویم پیاده روی توی محوطه ی ساختمان.امروز محوطه بسیار شلوغ بود و اب پاش های گردان چمن ها هم باز بود به همین خاطر تصمیم گرفتیم که سوار ماشین شویم و برویم جایی خلوت تر .جای بسیار زیبایی را پیدا کردیم خلوت است و دنج جاده ای باریک و صاف دارد با دو طرف شمشاد های بلند هوایش مطبوع و خنک است و پر است از آرامش و جان می دهد برای ساعتی مطالعه یادم باشد دفعه ی بعد حتما دوربین ببریم تا از پسر عزیزمان عکس بگیریم من که رفتم سراغ پیاده روی شما و بابا علی جان هم رفتید سراغ دنبال بازی و گپ و گفت و هر بار که مرا دیدید از دور برایم دست تکان دادید و هر بار بابایی به جای پسر عزیزمان گفت بای بای مامانی...
+ از کنارت که رد می شوم چشمانت منتظر است که بگویم امیر حسام بزن قدش و بزنم به دستت و بعد ریز و دوست داشتنی بخندی و منتظر بمانی تا دور بعد که دوباره از کنارت بگذرم و از چشمانت بفهمم که منتظرم مانده ای انقدر خوبی و آنقدر خنده توی دلت داری که اگر تا آخر دنیا هم همین جمله ی ساده را بگویم باز هم رویم را زمین نمی اندازی می خندی و برای دور بعد با چشمانت منتظر می مانی
دوستت دارم امید دلم خوبم دوستت دارم


بدون عنوان
