امیرحسامامیرحسام، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 20 روز سن داره

تنها برای دل یگانه فرزندم امیر حسام

شب بیست و یکم...

1394/1/29 17:54
نویسنده : مامان
102 بازدید
اشتراک گذاری
عزیزم سلام

 

امشب احیائ بیست و یکم بود من و بابایی تصمیم گرفتیم در خانه نمانیم نمیدانی امیر حسامم که این روزها چقدر شیرینی واقعا خوش گذشت خانم ها و آقا ها خیلی دوستت داشتند و با شما پسر گلم بازی می کردند و می خندیدند و بهت خوراکی می دادند تا بخوری و بیشتر پیششان بمانی و من و بابایی جانت کلی به پسر عزیزمان افتخار کردیم که چقدر اجتماعی و مردم دار است و با لبخند مهربانش همه را به خود جذب می کند دوستت دارم پسر خوبم کلی برایت دعا کردم

 

 

+امشب اشک و خنده من و بابا علی جان قاطی شده بود داشتیم گریه می کردیم که ناگهان می دیدیمت که چمباتمه زده ای روبروی خانمی که چادرش را کشیده بود روی سرش با تعجب نگاهش می کردی و هی چادرش را می زدی بالا و با خنده می گفتی دااااا(دالی) فکر می کردی که قایم شده است

 

+ده دقیقه ای سرت را گذاشته بودی روی شکم پسرک چاقی که داشت گیم بازی می کرد و داشت خوابت می رفت و مادر پسرک مدام می خندید و قربان صدقه ات می رفت بعد که از پسرک خسته شدی رفتی و بغل مادرش نشستی قربان این همه آرامش و راحت بودنت بشوم

 

 

+وسط های قران سر گرفتن رفتی و چند دقیقه ای طول کشید تا برگردی وقتی برگشتی یک مترو دوعدد فلاسک آب کوچک و یک بادبزن در دست داشتی فقط خدا می داند که چقدر دوستت دارم

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد ۱۳۹۲ ساعت ۳:۱ قبل از ظهر توسط مامان |  آرشیو نظرات
پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)