بدون عنوان
ساعتی پیش داشتیم می رفتیم بهشت زهرا که ناگهان حالم عوض شد ضعف شدیدی تمام وجودم را گرفت و دست ها و پاهایم شروع کرد به لرزیدن عرق سردی تمام پیشانی و بعد تمام بدنم را گرفت و دیگر حتی نتوانستم از جایم حرکت کنم نتیجه این شد که مرا با خود به بهشت زهرا نبردند البته پس از خواباندن من توسط بابا علی جان و اطمینان از اینکه تا بیایند از جایم تکان نخورم اما به محض رفتنشان و پس از نیم ساعت حالم بهتر شد و الان هم نشسته ام و دارم برای عزیز دردانه ام می نویسم تا از این هم بهتر شوم یک بار دیگر هم اینطور شده ام پیش از عروسی دایی ابوالفضل بود با بابا جانم رفته بودیم میلاد نور برای خرید چقدر بابا جان دستپاچه شده بود و نگران کم مانده بود تمام بوفه ی پاساز را برایم بخرد تا حالم بهتر شود از کیک و هات چاکلت و سیب زمینی سرخ کرده تا چای و بستنی و پسته می گفت قربونت بشم بابا جان چی شد که فشارت افتاد و بعد چنان گرم و مهربان نگاهم کرد و دستم را در دستانش گرفت که تمام توانی را که در خودم سراغ داشتم جمع کردم تا خوب شوم تا بابایم خوب شود تمام وجودم حتی تمام بدنم بابایم را می خواهد نه عکس روی سر در خانه اش را شاید به همین خاطر است که واکنش نشان می دهد شاید بابا بیاید و همان نگاه گرم و مهربان...
دوستت دارم پسر نازنینم در بهشت زهرا به تو بسیار خوش می گذرد به همین خاطر بر خلاف اصرار مامان جون و بابا علی جان که می مانیم و فردا با هم می رویم راهیتان کردم که بروید و خوش بگذرانی


بدون عنوان
