مامان نگو کلانتر محل بگو
امیر حسام جان از این به بعد البته فقط گاهی می توانی مامان را مدافع حقوق بشر یا حامی مظلومان یا کلانتر محل یا یک چیزی توی همین مایه ها صدا بزنی دیروز جلوی ایستگاه دروازه شمیران منتظر بابا علی جان بودم که دیدم راننده ای برای سوار کردن دو مسافر ایستاد هر دو مسافر دختر بودند و احساس کردم که راننده علاوه بر مسئولیتش که مسافرکشی بود نیم نگاهی اضافه تر هم بر دختر ها داشت و همین هم باعث شده بود که با اینکه مسیرش به مقصد دختر ها نمی خورد بایستد و به تماشایشان بپردازد و این مرا عصبی و حتی غمگین کرده بود (هر وقت که برخورد آدم ها با هم را غیر انسانی می بینم کمی غمگین می شوم ) راننده با ته لبخندی چندش آور محو دختر ها بود و متوجه پیرمرد موتور سواری که 5 دقیقه ای می شد ایستاده بود و مدام تکرار می کرد پدر جان حرکت کن نبود پیرمرد بار بر بود و کلی هم بار داشت و حفظ تعادل موتور برایش دشوار بود و وقتی دید که راننده هر چه می کند متوجه نمی شود با لاستیک موتورش به لاستیک ماشین زد و ماشین را کمی تکان داد راننده هم با عصبانیت پیاده شد و تو رفتگی بزرگ و زنگ زده ای را بهانه کرد و می گفت باید پلیس بیاید و با پلیس هم تماس نمی گرفت تا شاید پیرمرد بترسد و پولی بدهد و برود و من می دانستم که اگر پلیس بیاید قطعا راننده ماشین را که روی خط عابر پیاده و همین طور روبروی در مترو ایستاده بود را جریمه خواهد کرد به همین خاطر هم اینجانب مامان یک عدد گل پسر مصمم و با چهره ای در هم کشیده که مقداری هم به خاطر برخورد غیر انسانی راننده بادختر ها بود جلو رفتم و با صدایی که تقریبا بلند بود گفتم آقا من شاهد بودم این آقا اصلا با بدنه ی ماشین شما برخورد نداشت و شما مقصر هستی که چند دقیقه ای راه این آقا رو بستید و حالا هم که چیزی نشده نمی ذارید بره و همین طور داشتم بحث می کردم که با نگاه به پیرمرد فهماندم که می تواند برود و پشت راننده ی سمج به اوست و پیرمرد هم با خنده گازی به موتور داد و فرار کرد و برای من هم دست تکان داد راننده هم کمی دنبالش دوید و لگد پراند و بعد که دید نمی رسد برگشت به سمت من و آن موقع بود که رنگ من داشت به سفیدی گچ می شد از همه جا مانده سر من فریاد میزد که اگر سوسه نمی آمدی اینطور نمی شد و من هم از زور ترس فریاد می زدم که آقای محترم شما وجدانتون رو قاضی کنید و من دیگر حرفی ندارم و در غیر این صورت با پلیس تماس می گیرم تا اینکه بابا علی جانمان که الهی من فدایش بشوم که اینقدر وقت شناس است رسید و من دوان دوان به سمت دیگر خیابان رفتم و سوار شدم و حالا نخند و کی بخند و از زور خنده نمی توانستم برای بابا علی جان تعریف کنم که مامان نگو کلانتر محل بگو و نمی دانی پسرم که چقدر از کاری که کرده ام راضی هستم و دارم لذت می برم امیر حسام جان تو هم اگر بزرگ شدی و جایی دیدی که حقی از کسی گرفته می شود در صورت توان همین کار را بکن دوستت دارم پسرم


مامان نگو کلانتر محل بگو
