شده عاشق بشوی به بادبادکی که نخش ول شده باشد...
شب از نیمه هم گذشته است دارم عکس های خودم و بابا جانم را نگاه می کنم عکس های مسافرتمان پیک نیک هایمان تولد هایمان و ....
توی همه ی عکس ها بابا کنار من است انگار گم می شوم اگر کنارش نباشم اگر دستش توی دستم یا دور بازوویم و یا گردنم و یا توی عکس های نشسته مان روی زانویم نباشد توی همه ی عکس ها هر دو خندیده ایم و من امشب حال خوبی ندارم بابا هنوز توی عکس ها می خندد من اما صورتم و دست هایم که می نویسند خیس از اشکند دلم برای بابایم تنگ شده است امیر حسام ...
توی همه ی عکس ها ته نگاه مرا اگر دنبال کنی شاد است اما کمی هم شرم دارد آخر توی همه ی این وقت ها دلم می خواست محکم بچسبم به بابایم اما رویم نمی شد بابا این را می دانست بابا به خدا دیگر رویم می شود ...کاش می شد فقط یکبار دیگر ...کاش می شد
+پسرکم و بابایش خوابند و من آنقدر بی صدا و توی بالش فریاد زده ام که صدایم گرفته است روز پدر نزیک می شود...


شده عاشق بشوی به بادبادکی که نخش ول شده باشد...
