امیرحسامامیرحسام، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 20 روز سن داره

تنها برای دل یگانه فرزندم امیر حسام

باغ نگارستان (کافه تهرون قدیم)

1394/1/29 19:11
نویسنده : مامان
117 بازدید
اشتراک گذاری
پسرم سلام

 

امروزمامان جون دلش حسابی برایت تنگ شده بود و اصرار داشت که بروی پیشش من و بابا علی جان هم که برای گرفتن کادو برای مامان جون به سپه سالار رفته بودیم به یاد گذشته ها به باغ نگارستان رفتیم دست در دست هم و شانه به شانه در کنار هم قدم زدیم حرف زدیم و عکس گرفتیم و از آن همه زیبایی و هوایی که بهاری بود و سرمستمان کرده بود لذت بردیم به کافه تهرون رفتیم و به خودمان و خاطراتمان آنقدر خندیدیم که چشمانمان اشکی شد و تعجب همه ی دختر ها و پسر های اطرافمان را برانگیخت روز بسیار بسیار خوبی داشتیم خدا را شکر انگار بعد از کلی درد و رنج که زیر فشارش داری خرد می شوی دستی بیاید و جرعه ای آرامش تعارفت کند...

+در کافه تهرون یک عدد چای یک عدد هات چاکلت و یک تکه کیک کوچک خوردیم و بیست هزار تومان دادیم و چشمانمان از زور تعجب داشت در می آمد یادمان باشد دفعه ی بعد که یاد گذشته ها را کردیم نان و پنیری کیک و شیری آدامسی چیزی همراهمان باشد

+بابا علی جان لانه ی پرنده ها را دیده است و هر چه فکر می کند اسمش را به خاطر نمی آورد و بلند و تقریبا با فریاد می گوید خانومم چقدر خوبه که ما هم از این جا بلبلی ها در خانه بذاریم و بعد هردو با صدای بلند می زنیم زیر خنده و باز هم نگاه عاقل اندر سفیه دختر و پسر های جوان حداقل ده سال از خودمان کوچکتر...

+پسر عزیزم جایت کنارمان خیلی خالی بود اما باید تنها می رفتیم باید جایی را پیدا می کردیم برای لحظه ای درنگ تامل جایی که بنشینی و همینطور که داری چای می نوشی به هیچ فکر کنی دوستت دارم نازنینم بزرگتر که بشوی خواهی فهمید که چه می گویم همه ی بزرگتر ها گاهی اینطورند...

+حالم بهتر است و آرامم و تسلیم هر آنچه که خدایم برایم مقدر کرده است دوستت دارم پسر عزیزم

+امروز بابا علی جان مثل بچه ها شده بود خیلی وقت بود که برق شادی چشمانش را ندیده بودم شده بود مثل روز های خوب با هم بودنمان در قزوین مثل روز هایی که صبح زود روبروی سر در دانشگاه برایم دست تکان می داد و دلش نمی آمد برگردد تهران دلم برایش میسوزد زیر بار زندگی هر روز مردتر می شود انگار .خودم را جمع و جور کرده ام نمی گذارم برق چشمان بابا جانت را که چقدر هم زیباست نبینی پسرکم .حیف می شود .دوستت دارم پسرم چشمانت به بابایت خیلی شبیه است

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۳ ساعت ۱:۲۴ قبل از ظهر توسط مامان |  آرشیو نظرات

 


 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)