امیرحسامامیرحسام، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 19 روز سن داره

تنها برای دل یگانه فرزندم امیر حسام

هفته بیجار

1394/1/29 19:24
نویسنده : مامان
90 بازدید
اشتراک گذاری
پسر عزیزم سلام

 

فردا عازم شیراز هستیم و من در حال شستن لباس و اتو کشیدن به همین دلیل مجبورم چند روزی را که گذراندیم در یک پست خلاصه کنم:

پنج شنبه مامان بزرگ و بابا بزرگ جانت عازم کربلا بودند و برای بدرقه و گفتن التماس دعا به دیدنشان رفتیم و شام را آنجا بودیم و خوش گذشت موقع بازگشت پسر عزیزم روی صندلی عقب ماشین به خواب رفت و من وبابایی جان فرصت کردیم تا با هم در پارک بالای خانه کمی قدم بزنیم و شب تولد دو سالگی پسرمان را خوش بگذرانیم قربانت بشوم مادر که حتی وقتی خوابی بودنت برای ما و زندگیمان خیر و خوبی مدام است

جمعه ناهار مهمان عمه سمیه جانت و ملینا بودیم که بسیار خوش گذشت و با ملینا حسابی بازی کردی و لذت بردی و بعد از ظهر هم مراسم چهلم گوهر خانم دختر عمه ی عزیز بابا جان بودیم که با فاصله ای کوتاه از فوت بابا جان در گذشت و خوش نگذشت و لذت نبردیم انگار که دوباره داغمان تازه شده باشد مثل همان روزهای اول ... موقع بازگشت از بهشت زهرا عمو احمد تماس گرفت و گفت که به همراه محمد طه و عمو محسن و سارا و طاهره و دخترش سما و همسرش حسن آقا رفته اند به شهر بازی نزدیک خانه و خواست تا ما هم گل پسرمان را ببریم تا با بچه ها بازی کند ما هم با وجود سردرد شدیدی که بعد از گریه و فشار زیاد دچارش بودیم به پارک رفتیم و سعی کردیم به گل پسرمان که روز تولدش بود و خودمان و همین طور بقیه خوش بگذرانیم شام را هم مهمان عمو احمد بودیم و کلی هم خندیدیم و لذت بردیم خدا را شکر

دیشب هم که شنبه بود مهمان مامان جون بودیم و دایی ابوالفضل و دایی حامد شب خوبی بود مامان جون با وجود خستگی زیاد و نگهداری از گل پسرمان که مریض هم بود دو نوع قضا فراهم کرده بود و انواع سالاد و سعی می کرد که برای نوه اش تولد خوبی برگزار شود جشنی بدون بابا جانمان و خنده های دلنشینش و برق چشمانش موقع کادو دادن به دردانه شان امیر حسام دیشب بابا علی جان شما را برد دکتر و موقع بازگشت با بابا علی جان آمدید دنبال من که از دانشگاه برمیگشتم و در تمام طول مسیر بارها برایم تعریف کردید که چطور دکتر گفت دهانت را باز کن و بعد گوشها را دید و بعد...دوستتان دارم هردویتان را و عشقی را که بینتان مدام می رود و می آید ...

+بابا جانم دارم می روم شیراز فقط من و تو می دانیم که چه دارم می گویم ....

 

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۳ ساعت ۲۲:۵ بعد از ظهر توسط مامان |  آرشیو نظرات
پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)