خسته ام اما شادم...
این روزهای بهاری پر از انرزی و دوست داشتنی و شیرین شده ای نمی دانم چطور قدری از این همه انرزی را کم کنم امروز با هم سفره ی بزرگی را توی خانه پهن کردیم و لگنی پر از آب را وسطش گذاشتیم و قدری یونولیت را داخلش خرد کردیم و بعد نشستیم به تماشای یونولیت ها و خندیدن که ای بابا پس چرا ته آب نمی روند و با هر بار گفتن ای بابای من پسرکم چنان ریسه ای از خنده می رفتی که قند در دل آب می کردی بعد هم خواستی خودت بازی کنی و وقتی به خودم آمدم با یک کاسه از لگن آب برداشته بودی و تمام گل های قالی را آب داده بودی لباس هایت را عوض کردم و دوباره خیسشان کردی و بعد از ساعتی باز هم لباس هایت را عوض کردم و رفتیم برای شستن مقداری از لباس هایمان شستن لباس را دوست داری و در ریختن تاید و بستن در لباسشویی کمکمان می کنی موقع لباس شستن هم باز خیس شدی و من باز هم مراسم با شکوه تعویض لباس را انجام دادم ظرف شستیم و ناهار ظهر را گرم کردیم و بعد ناهار خوردیم و قدری ماشین بازی کردیم و دارو هایت را آوردیم تا بخوری و من التماس که پسرکم شیرین است و زود آب می خوریم و تمام می شود و پسرکم امتناع و بالاخره موفق شدم و باز هم ماشین بازی و دیدن عکس های نوزادی گل پسر که بعد از دیدن ریحانه علاقه مند شده ای که نوزادی خودت را هم ببینی و من مدام باید بگویم میبینی مامان میبینی امیرحسامم چقدر دستات کوچولو بوده لبات کوچولو بوده پاهات کوچولو بوده و همین طور باید تمام اعضای بدن را بگویم که البته لبخند ها و سر تکان دادن های عزیز دردانه ام بد جور تشویقم می کنند که ادامه بدهم و وقتی به خودم می آیم که می بینم یک ساعتی بیشتر است که می گویم میبینی چقدر کله ات کوچولو بوده و....
ساعت شش از فرط خستگی داشت چشمهایم بسته می شد که ناگهان صدای شکسته شدن ظرفی و بعد هم صدای گریه پسر نازنینم بلند شد دویدم سمت آشپزخانه و دیدم قوری چای ساز شکسته است و و شیشه ای تیز تا نیمه فرو رفته است توی دستت چنان عمیق بود که گوشت دستت هم با شیشه بیرون کشیده شد و چنان پاهایم ضعف رفت و سست شد که مجبور شدم بنشینم و تو را هم بنشانم روی پاهایم اشک هایت را پاک کردم و دستت را با دستمال کاغذی بستم و فشار دادم تا خونی که فواره می زد بند بیاید در آغوش گرفتمت اشک هایت را پاک کردم برایت شبکه ی پویا را آوردم تا حواست پرت شود و فشار دست مرا متوجه نشوی ساعتی گذشت و من هنوز کنارت نشسته بودم و در حال فشار دادن زخمت که دیدم چشم های دوست داشتنی و سیاهت کم کم سنگین شد و ناگهان بسته شد کمی نگاهت کردم به چشم هایت و بعد به دستت و دست خودم لبخند زدم خسته بودم خیلی لبخندم بیشتر شد به خانه نگاه کردم خیس شلوغ به هم ریخته و گوشه ی آشپزخانه پر از شیشه ی شکسته لبخندم پررنگ تر شد حس کردم خانه ام را چقدر دوست دارم و کودکی را که روبرویم با آرامش تمام خوابیده بود لبخندم جان گرفت خندیدم از ته دل با صدای بلند آنقدر خندیدم که چشمانم اشکی شد ....
دوستت دارم نازنینم تمام شیطنت هایت را به جان می خرم


خسته ام اما شادم...
