کتک بازی
دیشب رفتیم خانه بابا بزرگ و مامان بزرگ تا روز زن را تبریک بگوییم و هدیه ای را که برایشان گرفته بودیم را بدهیم به مامان برزگ جانت خیلی خوب بود و خوش گذشت و شما پسر نازنینم توانستی عمه اکرم را هم ببینی عمه سمیه و ملینا هم آمده بودند و طاهره و عمو احمد هم بودند نمی دانم چرا اما مدام ملینا را می زدی و قربان صدقه و نوازش و پرت کردن حواس و اخم و دعوا و بی توجهی هم هیچ کدام فایده ای نداشت کمی نگرانم نمی دانم طبیعی است یا به خاطر آموزش ناصحیح خودم درباره ی حنانه و رقیه است خدا خودش کمک کند
+وقتی جای پنجه ها و گاز های بچه های بزرگ تر را روی صورتت می بینم دلم یک حالی می شود آخرین بار یادت دادم که امیر حسامم اگر از این به بعد کسی تو را زد بار اول بگو که اشتباها دستش خورده است و اگر دوباره تکرار کرد تو هم محکم بزن اشکالی ندارد اما پسرم آنقدر خوبی که فقط خو خو(خب خب ) می کردی و می خندیدی و متوجه نمی شدی که چه می گویم خواستم عملی نشانت دهم گفتم امیر حسام جان مثلا من حنانه ام یا رقیه و بعد تو را می زنم و با انگشت آرام زدم روی گونه ات و تو معصوم و بی آلایش فقط خندیدی دلم باز یک حالی شد ادامه دادم حالا دوباره می زنم و این بار تو هم مرا بزن و دوباره آرام زدم روی گونه ات و باز خندیدی دوباره گفتم امیرحسام تو هم منو بزن و این بار دستت را بردی عقب و چنان محکم توی گوشم زدی که سرم چرخید و دوباره خندیدی و من از زور خنده داشتم از پا در می امدم و تا آخر شب انگار که بازی باشد تا می نشستم می دویدی و می زدی توی سرم و فکر می کردی بازی است خب این هم از آموزش دادن مامان امیرحسام با خودم می گویم شاید زدن ملینا نوعی بازی بوده به خیال خودت اینطوری کمی آرام تر می شوم دوستت دارم پسر مهربان و شیرین من کاش زودتر بزرگ شوی و بتوانیم هر دو با هم به خاطراتت بخندیم و لذت ببریم به امید آن روز...


کتک بازی
